نمی از یمی

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 

قصه نقاشی

03 اردیبهشت 1397 توسط بانوی طلبه

تبلت داشتن #آقامحمد و بچه‌هایی که تو مهمونیا، کوچیک و بزرگ، گوشی و تبلت به دست بودن، و منظره‌ی ناخوشایند معطل بودن #تسنیم برای چند دقیقه محبت اونها، انگیزه‌ی خرید تبلت برای تولد چهارسالگیش شد. اما با قانون فقط یک ساعت در روز.

اوایل خوب بود. بعد که طعم بازی‌های ‌تبلتی رفت زیر دندونش، نه نقاشی، نه کاردستی، نه خمیربازی، نه لگو، … همه جذابیت‌شونو از دست دادن. تماشای فیلم سینمایی یا یکی دو ساعت پویا هم به سرنوشت تبلت دچار شد. طوری که باقی ساعت‌های روز، تسنیم بود و لب و لوچه‌ی آویزون و ذکر «حوصله‌ام سر رفته؛ چیکار کنم» و تمنای فرصت بیشتر برای تبلت و کارتون.

رنگ انگشتی براش خریدم و گفتم بیا رو دیوار راهرو نقاشی کنیم. براش جذاب بود. یکی دو ساعتی با محمد مشغول بودن. بیشتر اما، جواب نداد. بعد پرشدن دیوار، باید رنگ‌های قبلی پاک می‌شد تا بشه نقاشی تازه کشید.

یه روز که از «حوصله‌ام سر رفته‌»های تسنیم و رد همه پیشنهادها برای بازی، کلافه‌‌ بودم، دلو زدم به دریا.
یک عالمه کاغذ باطله‌ی یک طرف سفید، پیش‌بند مخصوص بازی، و جعبه‌ی‌ آبرنگ نویی که همیشه به تسنیم چشمک می‌زد و من اما از ریخت و پاش و رنگی شدن دست و لباس و خونه فراری بودم، همه رو چیدم روی میز غذاخوری، قلم مو و لیوان آب گذاشتم کنار دستش، و از آشپزخونه زدم بیرون.

یک ساعت بعد کاغذ‌های خط خطی آبرنگی رو میز بودن و رنگ و آبی که همه جا ریخته بود. باید چشم می‌بستم به ریخت و پاش‌ها و فقط ذوق می‌کردم:

«وااای چه خوشگل! این چه قشنگه! چه هنرمندانه رنگ کردی! اینو! مال من باشه!»
و بعدش چسبوندن نقاشی‌ها روی در و دیوار پذیرایی. زیر هرکدوم هم تاریخ و «اثری هنرامندانه از تسنیم خانوم». برق رضایت و غرور بود که از چشم‌های تسنیم می‌ریخت توی چشم‌هام.

عصر، سلام کرده و نکرده از همون دم در، پدر هم وارد بازی کردم و با حرارت از هنرمندی تسنیم گفتم. همراهی و هیجان دوچندان پدر بود که اشتیاق تسنیمو برای ادامه‌ی آبرنگ‌بازی بیشتر کرد. تا اینکه یه روز حوصله‌ام سررفته‌هاش از بهونه‌گیری برای تبلت و کارتون پرنسسی، رسید به نقاشی با آبرنگ.

تبلت کمرنگ شد
کارتون پرنسسی دیدن کم شد
دیوارها پر شد از نقاشی

تو یه مهمونی افطاری، مادر خوش ذوقی از نقاشی‌ دوقلوهاش تعریف کرد و از ترفندش برای پرورش استعدادشون:
یه از دیوار آشپزخونه رو دادم به دخترا، نقاشی می‌کشن، پر که ‌شد، رنگ می‌زنم، دوباره از نو.

ایده رو به پدر گفتم و قرار شد دیوار راهروی کوچیک بشه دفترنقاشی.
حالا دیگه، محمد و تسنیم، گاه و بیگاه با مدادرنگی و دیوار مشغول بودن. بعد که مدادشمعی اضافه شد، مامان #بچه‌ها هم ذوقش گل کرد و کاغذهای باطله بود که پشت هم نقاشی می‌شدن و هر دیوار پذیرایی شد گالری هنری یکی: محمد، تسنیم، مامان؛ و حتی گاهی مهمون کوچولوها.

سلوی تازه راه می‌رفت.. کوچولوی تازه راه افتاده و خونه‌ی پر از رنگ و دیوارای سفید!
نتیجه: خط خطی‌‌ شدن دیوارا و بعد اعصاب مامانا!

مامان قصه این‌بار اما، اعصابش خط خطی نشد. میون «حالا چطور پاک‌شون کنیم»ها، نشست با مدادرنگیا، از تو خط خطیا، گل و پرنده و ابر و …. درآورد. بچه‌ها هم هیجان‌زده، همراه مامان.
یکی دوساعت بعد، اون تیکه دیوار شد: یه تابلوی نقاشی.

شب که پدر اومد، اول چمشاش گرد شد و گفت: قرار بود فقط یه دیوار رنگ بشه. اما بعد، با ذوق و ایده‌پردازی همیشگیش، تشویق کرد و پیشنهاد داد و همراهی کرد و از تماشای تابلوی دیواری لذت برد.

 حالا مدت‌ها بود تبلت تسنیم خاموش مونده بود
اولین سرگرمی بچه‌ها نقاشی بود
پیشرفت‌ و خلاقیت‌شون در نقاشی نگفتنی

اتفاق اصلی اما، برای مادر قصه بود:
سخت‌گیری‌ها و بکن نکن‌های مادرونه کم شد
همراهی و بچگی کردن‌ها بیشتر شد
 و روزهای خونه، رنگی‌تر…

 1 نظر

تفاوت. حضرت آقا و حضرت والا

07 مهر 1393 توسط بانوی طلبه

 

 

لطفا به سوالات زیر پاسخ دهید:

 

1- تفاوت حضرت والا و حضرت آقا را توضیح دهید!

 

2- دو کلمه مقام عظمای ولایت و شاهنشاه آریامهر را تعریف کنید!

 

3- معنی عبارتهای جانم فدای رهبر و جان نثار را به طور خلاصه شرح دهید!

 

4- دو کلمهء بیت و کاخ چه تفاوتهایی دارند؟!

 

5- تفاوت دو گروه عاشق ولایت و فدوی را در چند سطر توضیح دهید!

 

6- بنیاد پهلوی و بنیاد علوی چه تفاوتی دارند؟

 

7- جمله سلطنت عطیه ای است الهی چه رابطه ای با عبارت مقام عظمای ولایت جانشین امام زمان دارد؟

 

8- تفاوت رای ملوکانه با حکم حکومتی کدام است؟

 

پاسخ:تفاوت همه اینها همچون تفاوت زنا و ازدواج است یکی با اجازه هوای نفس و دیگری با اذن الهی انجام می گیرد.تفاوت واژگان فوق در همین دو کلمه نهفته است.

حضرت آقا فقیه و قرآن شناس اند وحضرت والا شقی و خدا نشناس !

مقام عظمی ولایت ترس از خدا دارند

و شاهنشاه آریا مهر ترس از آمریکا و اجنبی !

جانم فدای رهبر یعنی جانم فدای اسلام و فرامینش

جان نثار یعنی چه تو و چه پدرت ؛ یک تکه استخوان غذای ما را عشق است ..

بیت که میروی روی موکت میشینی و کاخ که میروی روی اموال فقرا ..

 4 نظر

من رفتنی ام ۰۰۰۰

08 خرداد 1393 توسط بانوی طلبه

اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه

 

گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه

گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم

 

گفت: من رفتنی ام!

گفتم: یعنی چی؟

 

گفت: دارم میمیرم

گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟

 

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.

گفتم: خدا کریمه، انشاله که بهت سلامتی میده

 

با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم خدا کریم نیست؟

 

فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش

 

 

گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟

گفت:

من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم

کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن

تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم

خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم

اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت

خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد

با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن

آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه

سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم

بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم

ماشین عروس که میدیم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم

گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم

مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم

الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد

حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟

 

 

گفتم: بله، اونجور که یاد گرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه

 

آرام آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر، داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟

گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!

 

یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟

گفت: بیمار نیستم!!

 

هم کفرم داشت در میومد و هم از تعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟

 

گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجی ما رفتنی هستیم کی اش فرقی داره مگه؟

 

باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد…ا

 1 نظر

طلبه هایی که میخواستند اسلام ، ناب بماند ! ...

19 اردیبهشت 1393 توسط بانوی طلبه


بسم الله الرحمن الرحیم

چون مصدر آنها بهشت بود/ هیچگاه متکلم وحده نبودند، و البته مع الغیر هم نه، بلکه مع الله بودند / چون التقاء ساکنین محال بود، از بین سکون در حوزه و سکون در شهر، فتح را برگزیدند/ فعل بودند، که هم معنا داشتند و هم زمان/ ولی هیچگاه افعال ناقصه نشدند / حروف مشبهة بالفعل که هیچ /می توان گفت افعال مقاربه بودند، چون قرب خدا را برگزیدند/
هیچگاه حاضر نشدند “لن” که نفی ابد می کند، بر سر آنان خراب شود و زندگی ابدی را برگزیدند/ حالشان حال خوشی بود/به حروف جر محل نمی گذاشتند/ از دنیا منصرف بودند ولی وقتی جبهه می رفتند غیر منصرف می شدند ، تا شهادت /معرب نبودند، که با عوامل مختلف رنگ عوض کنند/ بلکه مبنی بودند آن هم مبنی بر فتح/ ازحروف استفهام خیلی استفاده می کردند/
علم بودند/در “ضرب زید عمروا” نه با زید میانه‌ی خوبی داشتند نه با عمرو، چون یکی همیشه ظالم بود و یکی همیشه مظلوم /البته اگر مرحوم مصنّف زنده بود امروز به استعمال زید در غیر ما وضع له اعتراض می کرد / مساله زنبوریه باعث نشد مثل زنبور به دیگران نیش بزنند/
الفیه ابن مالک را کنار گذاشتند و ابن عقیل آن هم از نوع مسلمش را انتخاب کردند/ در هدایه، هدایت شدند و با صمدیه، عبدالصمد /در اختلاف بین بصریون و کوفیون حق را به کربلائیون دادند/ گاهی احتیاط را در ترک احتیاط می دانستند/ مکررات مدرس افغانی را بر نتابیدند/
از میان کتاب های مختلف شرح لمعه جهاد را برگزیدند/ سبق و رمایه را که خواندن درمیدان جنگ از دیگران سبقت گرفتند/ “و ما رمیت اذ رمیت” را در جبهه به کار بستند/ قاعده ید، آنها را از داشتن دست بی نیاز کرده بود /از سوق المسلمین فراری بودند و دوکوهه سوق المسلمین آنها بود/ رویت هلالشان در شب های عملیات بود، که یک جا شهریه و مرحمتیشان را از مهدی فاطمه دریافت می کردند/
شب عملیات عمامه‌ها به سر نمی بستند و لباس جندی را خلاف مروت نمی دانستند/ جز خدا هیچ کس حق نداشت به آنها اضافه شود /آنها هم جز خدا به کسی اضافه نمی شدند /ظرف و شبه ظرف کانون های قدرت نبودند/ در تزاحم بین ماندن و رفتن ، زحمت رفتن را به خود هموار می کردند/
قول و فعلشان با هم تناقض نداشت/ برائتشان سوره برائت بود/ هیچگاه به انسانیت خود شک نکردند، که نیازمند اصل استصحاب باشند/ عمل به قطع را هم واجب می دانستند.
واما دسته دوم؛ از میان همه مستحبات، به مستحبات اکل و شرب علاقه وافری داشتند/ أطعمه و أشربه را خوب می خواندند ولی از کتاب جهاد به دلیل مبتلابه نبودن به سادگی می گذشتند/ خواب قیلوله شان ترک نمی شد/ البته کتاب نکاح را آنقدر می خواندند تا ملکه راسخه ای گردد که لا تزول بسرعةِ!/
تنحنح شان ترک نمی شد / به باب تخرخر علاقه خاصی داشتند/ و “کلوا و اشربوا” را برجسته ترین آیه‌ی قرآن می دانستند/ و به جای “و لاتسرفوا” ، حتی تنفجروا را صرف می کردند!/با آن همه درسی که می خواندند، تازه وقتی از آنها سوال می شد: که مطول چه کتابی است؟می گفتند: مطول کتابی است در علم فقه، هر آن کس بخواند شود خوشنویس!
بگذریم، دسته اول رستگار شدند و اگرچه متاجر را با هم می خواندیم، ولی تجارت آنها موفقیت آمیز تر بود..

 

 نظر دهید »

عامل گرانی ، مرگ های زودرس و ...

17 اردیبهشت 1393 توسط بانوی طلبه

به نظر شما در کشورمان …

عامل گرانی چیست؟ تحریم ها یا سوء مدیریت داخلی ؟

عامل مرگ های زود رس چیست؟ فشارهای روانی یا تغذیه نادرست؟

عامل کم شدن سود کسب ها چیست؟ رکود بازار یا تورم؟

عامل بی مزه شدن میوه ها چیست؟ آفات گیاهی یا انبار داری نادرست؟

عامل خشک شدن رود ها و دریاچه ها چیست؟ احداث چاه های متعدد یا سد زدن های غیر اصولی؟

عامل کاهش  بارندگی ها چیست؟ گرمای جهانی یا موقعیت جغرافیایی ؟

عامل افزایش ناامنی هایی مثل سرقت یا تجاوزات ناموسی چیست؟ کوتاهی نیروی انتظامی یا نظام نادرست تربیتی؟

عامل اصلی مشکلات ذکر شده، هیچ یک از این گزینه ها نیست!!


عامل اصلی گناه است. بله گناه!

به این روایت توجه کنید:


قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ السَّلَامُ‏: «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ: إِذَا غَضِبَ اللَّهُ عَلى‏ أُمَّةٍ، وَ لَمْ یُنْزِلْ بِهَا الْعَذَابَ، غَلَتْ‏ أَسْعَارُهَا، وَ قَصُرَتْ أَعْمَارُهَا، وَ لَمْ تَرْبَحْ‏ تُجَّارُهَا، وَ لَمْ تَزْکُ‏ ثِمَارُهَا، وَ لَمْ تَغْزُرْ أَنْهَارُهَا، وَ حُبِسَ عَنْهَا أَمْطَارُهَا، وَ سُلِّطَ عَلَیْهَا شِرَارُهَا».
(کافی ؛ ج‏10 ؛ ص553)
«امیر المومنین از پیامبر خدا نقل می کنند که ایشان فرمودند: وقتی خدا (به خاطر گناه فراوان) بر امتی خشم کند و تازه بر سرشان منت گذارد و عذاب نابود کننده بر آن ها نازل نکند، در آن امت گرانی می شود، عمر ها کوتاه می شود، کاسب ها سود نمی کنند، میوه ها بی مزه می شود، رود ها خشک شود، باران نمی بارد، اشرار مسلط می شوند.»


ای مردم! اگر باور کنیم:

بی حجابی حتی به اندازه نشان دادن عمدی یک تار مو به نا محرم گناه است.

آرایش کردن زنان برای مرد نامحرم گناه است.

نگاه لذت جویانه به نامحرم گناه است.

دست دادن و شوخی و گفت و گوی غیر ضروری با نا محرم گناه است.

پوشیدن لباسهای چسب و بدن نما برای زن و مرد گناه است

غالب موسیقی هایی که گوش می کنیم گناه است.

استفاده از ماهواره گناه است.

تماشای فیلم های با صحنه های جنسی گناه است.

خیلی از مد های غربی به خاطر تشبه به کفار گناه است.

نماز نخواندن گناه است.
کم فروشی و گران فروشی گناه است.
و ……


به مومنین بر نخورد که ما که مرتکب این گناهان نمی شویم! پس چرا این مصیبت ها دامن ما را نیز گرفته است!؟

اکثر متدینین مبتلا به گناه بزرگ دیگری هستند و آن  ترک فریضه نهی از منکر است که به فرموده امام باقر علیه السلام بزرگترین و شریف ترین واجبات در اسلام است.

وَ اتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصیبَنَّ الَّذینَ ظَلَمُوا مِنْکُمْ خَاصَّةً وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ شَدیدُ الْعِقابِ (25 انفال)
“و از عذابى [که نتیجه گناه، فساد، نزاع، اختلاف و ترک امر به معروف و نهى از منکر است‏] بپرهیزید، [عذابى‏] که فقط به ستمکاران از شما نمى‏رسد [بلکه وقتى نازل شود، همه را فرا مى‏گیرد، ستمکاران را به خاطر ستم و اهل ایمان را به سبب اختلاف و نزاع و ترک امر به معروف و نهى از منکر] و بدانید که خدا سخت کیفر است.”




منبع

 نظر دهید »

کار خوبه خدا درست کنه ، سلطان محمود کیه

09 اردیبهشت 1393 توسط بانوی طلبه

حتمن دانلود کنید دوستان عزیزم

برای دانلود کلیک کنید

 نظر دهید »

پادشاه و سه وزیرش

09 اردیبهشت 1393 توسط بانوی طلبه



در یکی از روزها، پادشاه سه وزیرش را فراخواند.
و از آنها درخواست کرد کار عجیبی انجام دهند.
از هر وزیر خواست تا کیسه ای برداشته و به باغ قصر برود.
و اینکه این کیسه ها را برای پادشاه با میوه ها و محصولات تازه پر کنند.
همچنین از آنها خواست که در این کار از هیچ کس کمکی نگیرند و آن را به شخص دیگری واگذار نکنند.

وزراء از دستور شاه تعجب کرده و هر کدام کیسه ای برداشته و به سوی باغ به راه افتادند.
وزیر اول که به دنبال راضی کردن شاه بود بهترین میوه ها و با کیفیت ترین محصولات را جمع آوری کرده و پیوسته بهترین را انتخاب می کرد تا اینکه کیسه اش پر شد.
اما وزیر دوم با خود فکر می کرد که شاه این میوه ها را برای خود نمی خواهد و احتیاجی به آنها ندارد و درون کیسه را نیز نگاه نمی کند، پس با تنبلی و اهمال شروع به جمع کردن نمود و خوب و بد را از هم جدا نمی کرد تا اینکه کیسه را با میوه ها پر نمود.
و وزیر سوم که اعتقاد داشت شاه به محتویات این کیسه اصلا اهمیتی نمی دهد کیسه را با علف و برگ درخت و خاشاک پر نمود.
روز بعد پادشاه دستور داد که وزیران را به همراه کیسه هایی که پر کرده اند بیاورند.
وقتی وزیران نزد شاه آمدند ، به سربازانش دستور داد ، سه وزیر را گرفته و هرکدام را جدا گانه با کیسه اش به مدت سه ماه زندانی کنند.
در زندانی دور که هیچ کس دستش به آنجا نرسد و هیچ آب و غذایی هم به آنها نرسانند.
وزیر اول پیوسته از میوه های خوبی که جمع آوری کرده بود می خورد تا اینکه سه ماه به پایان رسید.
اما وزیر دوم ، این سه ماه را با سختی و گرسنگی و مقدار میوه های تازه ای که جمع آوری کرده بود سپری کرد.
و وزیر سوم قبل از اینکه ماه اول به پایان برسد از گرسنگی مرد.

………………….

حال از خود این سؤال را بپرسیم ، ما از کدام گروه هستیم ؟ زیرا ما الآن در باغ دنیا بوده و آزادیم تا اعمال خوب یا اعمال بد و فاسد را جمع آوری کنیم،
اما فردا زمانی که ملک الموت امر می شود تا ما را در قبرمان زندانی کند
در آن زندان تنگ و تاریک و در تنهایی،
نظرت چیست؟
آنجاست که اعمال خوب و پاکیزه ای که در زندگی دنیا جمع کرده ایم به ما سود می رسانند.
الله تعالی می فرماید: (وَتَزَوَّدُواْ فَإِنَّ خَیْرَ الزَّادِ التَّقْوَى وَاتَّقُونِ یَا أُوْلِی الأَلْبَابِ) البقره ۱۹۷
و توشه برگیرید که بهترین توشه پرهیزگاری است، و ای خردمندان ! از ( خشم و کیفر ) من بپرهیزید.
پس کمی بایستیم و با خود بیاندیشیم .. فردا در زندانمان چه خواهیم کرد!


 نظر دهید »

ﺣﺘﻤﺎ ﺣﻜﻤﺖ ﺧﺪﺍﺳﺖ

09 اردیبهشت 1393 توسط بانوی طلبه


ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﯼ ﭘﺎﺩﺷﺎهی بود که ﻭﺯﻳﺮﯼ داشت که همیشه ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻫﺮ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺧﻴﺮ ﻳﺎ ﺷﺮﯼ ﻛﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ می‌افتاد، ﺧﻄﺎﺏ ﺑﻪ ﺑﺎﺩﺷﺎﻩ می‌گفت: «ﺣﺘﻤﺎ ﺣﻜﻤﺖ ﺧﺪﺍﺳﺖ!» ﺗﺎ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﺎ چاقو ﺑﺮﻳﺪ ﻭ ﻭﺯﻳﺮ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﮔﻔﺖ: «ﺑﺮﻳﺪﻩ ﺷﺪﻥ ﺩﺳﺘﺖ ﺣﻜﻤﺘﯽ ﺩﺍﺭﺩ!»
ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺗﻨﺪﯼ ﺑﺎ ﻭﺯﻳﺮ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺍﻭ که ﺑﻪ ﺣﻜﻤﺖ ﺍﻳﻦ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﺪﺍﺷﺖ، ﻭﺯﻳﺮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ. ﻓﺮﺩﺍﯼ ﺁن رﻭﺯ ﻃﺒﻖ ﻋﺎﺩﺕ ﺑﻪ ﺷﻜﺎﺭ ﺭﻓﺖ، ﻭﻟﯽ این بار ﺑﺪﻭﻥ ﻭﺯﻳﺮ ﺑﻮﺩ. ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺷﻜﺎﺭ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻋﺪﻩ‌ﺍﯼ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺑﻮﻣﯽ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﻭ خواستند ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺪﺍﻳﺎﻧﺸﺎﻥ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﻛﻨﻨﺪ. ﻭﻟﯽ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ کردن، ﻣﺘﻮﺟﻪ شدند ﺩﺳﺖ پادشاه ﺯﺧﻤﯽ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺁﻧﺎﻥ ﺗﻨﻬﺎ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﺳﺎﻟﻢ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﻧﻘﺺ می‌خواستند. ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻫﻤﻴﻦ پادشاه ﺭﺍ ﺁﺯﺍﺩ کردند. ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺑﻪ ﻗﺼﺮ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ پیش ﻭﺯﻳﺮ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺭﻓﺖ ﻭ ﻗﻀﻴﻪ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﻧﻘﻞ ﻛﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: «ﺣﻜﻤﺖ ﺑﺮﻳﺪﻩ ﺷﺪﻥ ﺩﺳﺘﻢ ﺭﺍ ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﻭﻟﯽ ﺣﻜﻤﺖ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺭﻓﺘﻦ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﻔﻬﻤﻴﺪﻡ!»
ﻭﺯﻳﺮ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: «ﺍﮔﺮ ﻣﻦ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﻧﺒﻮﺩﻡ ﺣﺘﻤﺎً ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺷﻜﺎﺭ ﻣﯽﺁﻣﺪﻡ ﻭ ﻣﻦ ﻛﻪ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺷﻤﺎ ﺣﺘﻤﺎً ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ می‌شدم.»

 نظر دهید »

درسی زیبا از زندگی عقاب

08 اردیبهشت 1393 توسط بانوی طلبه


عقاب ها قادر هستند تا 70 سال زندگی کنند اما این مدت زمان طول عمر لازمه صبر و تلاش برای بقا است .
عقاب بطور طبیعی تا 40 سالگی به راحتی زندگی خود را ادامه میدهد و با بالهای بزرگ و پنجه های قوی سلطان آسمانها بشمار میرود اما پس از این مدت عمر چنگال های بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمی توانند طعمه را گرفته و نگاه دارند ،نوک بلند و تیزش خمیده و کند می شود .
شهبال های کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به سینه اش می چسبند و پرواز برای عقاب دشوار می گردد .
آنگاه عقاب می ماند و یک دو راهی :
اینکه بمیردیا اینکه یک روند دردناک را برای دوام و تغییر مسیر زندگی تحمل کند.
عقابها پس از این عمر معمول خود دچار ضعف شده واگر نتوانند یک دوره 5 ماهه پر درد را تحمل نمایندپرونده زندگی خود را برای همیشه می بندند.
عقابها تغییرات را برای 150 روز تحمل کند و این روند مستلزم آن است که به قله یک کوه پرواز کرده و آنجا بنشیند در آنجا نوک خود را به صخره یی می کوبد تا آنجا که نوک پیر و منعطف شده کنده شود.
پس از آن منتظر می ماند تا نوک جدیدی به جای آن بروید ، و بعد از آن چنگالهایش را از جا در می آوردتا جای خالی آنها را چنگالهای جدید پر نماید.
با رویش چنگهالهای جدید عقاب درد تازه ای را باید تحمل نماید و آن کندن پرهایش توسط خودش است .
این روند 150 روز به طول می آنجامد که پس از گذشت 5 ماه عقاب تولدی دوباره می یابد تا بتواند زندگی خود را تا 30 سال دیگر ادامه دهد .

برای زیستن باید تغییر کرد، درد کشید، از آنچه دوست داشت گذشت، عادات و خاطرات بد را هرس کرد و دوباره متولد شد
یـــــا باید مُرد…!

چرا تغییر لازم است؟…. بسیار می شود که برای زیستن نیاز است تغییری را ایجاد کنیم…گاهی اوقات نیاز داریم از شر خاطرات و عادات کهنه و سنتهای گذشته رها شویم .
براي پرواز به آسمانها، منتظر نمان که عقابي نيرومند بيايد و از زمينت برگيرد و در آسمانهايت پرواز دهد. بکوش تا پر پرواز به بازوانت جوانه زند و برويد و بکوش تا اينهمه گوشت و پيه و استخوان سنگين را که چنين به زمين وفادارت کرده است، سبک کني و از خويش بزدايي، آنگاه به جاي خزيدن، خواهي پريد. در پرنده شدن خويش بکوش و اين يعني بيرون آمدن از زندانهاي اسارت .

 نظر دهید »

مسلمان واقعی ....

08 اردیبهشت 1393 توسط بانوی طلبه

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت:
بین شما کسی هست که مسلمان باشد؟!
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکم‌فرما شد…
بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جایش بلند شد و گفت:
آری؛ من مسلمانم…
جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا!
پیرمرد به دنبال جوان به راه افتاد و با هم از مسجد دور شدند…
جوان با اشاره به گله‌ی گوسفندان، به پیرمرد گفت:
می‌خواهد تمام آن‌ها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد!
پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند…
پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد!
جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و پرسید:
آیا مسلمان دیگری در بین شما هست؟!
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان آن پیرمرد را به قتل رسانده، نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند!
یکی از نمازگزاران رو به جمعیت کرد و گفت:
چرا نگاه می‌کنید؟!
به عیسی مسیح قسم با چند رکعت نماز خوندن کسی مسلمان نمی‌شه!!



 نظر دهید »

مرد مقدس

08 اردیبهشت 1393 توسط بانوی طلبه

شیطانی به شیطان دیگر گفت: آن مرد مقدس متواضع رانگاه کن که در جاده راه
می رود. دراین فکرم که به سراغش بروم و روحش را در اختیار بگیرم…!
رفیقش گفت: به حرفت گوش نمی دهد…تنها به چیزهای مقدس می اندیشد.
اما شیطان دیگر، بدون توجه به این حرف خود را به شکل ملک مقرب جبرئیل دراورد و در برابر مرد ظاهر شد.
گفت: آمده ام به تو کمک کنم.
مرد مقدس گفت: باید من را با شخص دیگری اشتباه گرفته باشی… من در زندگی ام کاری نکرده ام که سزاوار توجه یک فرشته باشم.
و به راه خود ادامه داد، بی آنکه هرگز بداند از چه چیزی گریخته است….!

 نظر دهید »

طبیعت عقرب نیش زدن است و طبیعت من عشق ورزیدن

08 اردیبهشت 1393 توسط بانوی طلبه

روزی مردی، عقربی را دید که درون آب دست و پا میزند،
او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد،
اما عقرب انگشت اورا نیش زد.
مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد،
اما عقرب بار دیگر او را نیش زد.
رهگذری او را دید و پرسید:
برای چه عقربی را که نیش میزند نجات میدهی؟
مرد پاسخ داد: این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم.

 نظر دهید »

فتوای اشتباه شیخ مفید و عنایت غیبی امام عصر(عج)

08 اردیبهشت 1393 توسط بانوی طلبه


شخصی روستایی خدمت شیخ رسید و سؤال کرد: «زنی حامله فوت کرده و حملش زنده است؛ آیا باید شکم این زن را پاره کرده و طفل را بیرون بیاوریم و یا این که با آن حمل، او را دفن کنیم»؟ شیخ پاسخ داد: «با همان حمل او را دفن کنید»!

آن مرد برگشت. در میان راه دید سواری از پشت سر می‏تازد و می‏آید، چون نزدیک رسید، گفت: «ای مرد، شیخ فرموده است که شکم آن زن را پاره کرده و طفل را بیرون آورده و زن را دفن کنید». آن مرد چنین کرد.

پس از چندی ماجرا را برای شیخ نقل کردند. شیخ فرمود: «من کسی را نفرستادم و معلوم است که آن شخص صاحب الامر (عج) بوده است. حالا که در احکام شرعیه خطا می‏کنم، همان بهتر که دیگر فتوا ندهم». لذا به خانه رفت و در خانه را بست و بیرون نیامد و پاسخ مراجعین را نمی‏داد.

تا اینکه از سوی حضرت ولی عصر(عج) توقیعی (نامه‏ای) برای شیخ بیرون آمد با این مضمون که: «وظیفه‏ی شماست که فتوا بدهید و وظیفه‏ی ماست که شما را حمایت کرده و نگذاریم که در خطا بیافتید». پس از این دستور، شیخ بار دیگر بر مسند فتوا نشست.

نقل شده است که در مدت ۳۰ سال، ۳۰ توقیع از ناحیه مقدس امام عصر(عج) برای شیخ مفید صادر شد و در عنوان توقیع نوشته بود: «للاخ الاعز السدید الشیخ المفید» یعنی «برای برادر گرامی و استوار، شیخ مفید».

منبع: داستان‏هایی از زندگی علماء، تألیف محمدتقی صرفی، دفتر نشر برگزیده قم.


 نظر دهید »

سلام بی جواب

08 اردیبهشت 1393 توسط بانوی طلبه


روزي سقراط  حکيم
معروف يوناني، مردي را ديد که خيلي ناراحت و متاثراست. علت ناراحتيش را پرسيد ،پاسخ داد:"در راه که مي آمدم يکي از آشنايان را ديدم.سلام کردم جواب نداد و با بي اعتنايي و خودخواهي گذ شت و رفت و من از اين طرز رفتار او خيلي رنجيدم.”

سقراط گفت:"چرا رنجيدي؟”

مرد با تعجب گفت :"خب معلوم است، چنين رفتاري ناراحت کننده است.”

سقراط پرسيد:"اگر در راه کسي را مي ديدي که به زمين افتاده و از درد وبيماري به خود مي پيچد، آيا از دست او دلخور و رنجيده مي شدي؟”

مرد گفت:"مسلم است که هرگز دلخور نمي شدم.آدم که از بيمار بودن کسي دلخور نمي شود.”

سقراط پرسيد:"به جاي دلخوري چه احساسي مي يافتي و چه مي کردي؟”

مرد جواب داد:"احساس دلسوزي و شفقت و سعي مي کردم طبيب يا دارويي به او برسانم.”

سقراط گفت:"همه ي اين کارها را به خاطر آن مي کردي که او را بيمار مي دانستي،آيا انسان تنها جسمش بيمار مي شود؟ و آيا کسي که رفتارش نادرست است،روانش بيمار نيست؟ اگر کسي فکر و روانش سالم باشد،هرگز رفتار بدي از او ديده نمي شود؟

بيماري فکر و روان نامش “غفلت” است و بايد به جاي دلخوري و رنجش ،نسبت به کسي که بدي مي کند و غافل است،دل سوزاند و کمک کرد و به او طبيب روح و داروي جان رساند.

پس از دست هيچکس دلخور مشو و کينه به دل مگير و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسي بدي مي کند، در آن لحظه بيمار است.


 1 نظر

بصیرت

07 اردیبهشت 1393 توسط بانوی طلبه

یکی از آقایون میگفتند : یکی از بزرگان خدمت آقا رسیدند و عرض کردند که مجموعه ای داریم و میخواهیم افراد با بصیرت تربیت کنیم
آقا فرموده بودند:منظورتون از با بصیرت چی هست؟
عرض کرده بود:کسانی مثل مقداد که چشمشان به دهان مولایشان باشد و گوش به فرمان ولیشان
آقا فرموده بودند:این خوب است اما منظور من از بصیرت این نیست.منظور من از فرد بصیر،افرادی مثل مالک اشتر هست که امیرالمونین(ع) در وصفش میفرمایند:

مالک به گونه است که اگر در بیابانی باشد و دور از مولایش و مشکلی برایش پیش بیاید دقیقا کاری میکند که اگر نزد مولایش بود،مولایش همان کار را امر میکرد.
بصیرت یعنی اینکه در غیبت مولایت هم بدانی او از تو چه میخواهد و همان را عمل کنی


 1 نظر

پاک کردن غبار دل ...

06 اردیبهشت 1393 توسط بانوی طلبه

برای پاک کردن غبار دلت محبت کن!
♥•٠·
»روزی در حرم امام رضا(ع) جوانی نزد من آمد و پرسید: اگر بخواهم زنگار دلم را پاک کنم باید چه کنم.؟
از این جوان و سؤالی که پرسید خیلی خوشم اومد.

به او گفتم برای پاک کردن دلت چند راه ساده وجود دارد؛ اول اینکه از قرائت قرآن مخصوصا سحرها غفلت نکن.
دیگر اینکه زیاد استغفار کن و یک راه دیگر که البته آن زمان به آن جوان نگفتم و الان به شما می‌گویم؛ محبت به بچه یتیم است. تا می‌توانی به یتیمان محبت کن و دست نوازش بر سرشان بکش.

آیت الله «احمد مجتهدی تهرانی»


 نظر دهید »

استغفار فقط برای امرزش گناه نیست ....

05 اردیبهشت 1393 توسط بانوی طلبه

هر جا کم آوردی…

حوصله نداشتی…

گرفته بودی
پول نداشتی…

کار نداشتی…

باطریت تموم شد…
تسبیح رو بردار صدبار بگو استغفرالله ربی و اتوب علیه.

آروم میشی
استغفار آثار فوق العاده زیادی داره و فقط برای آمرزش گناه و توبه نیست…

 1 نظر

پرسش عارفی از یکی از اغنیا

05 اردیبهشت 1393 توسط بانوی طلبه

 

یکی از عرفا روزی از یکی از اغنیا پرسید:دنیا را دوست داری؟گفت:بسیار.پرسید:برای بدست آوردن آن کوشش می کنی؟ گفت :بلی .سپس عارف گفت:در اثر کوشش،آن چه می خواهی بدست آوری؟
گفت:متاسفانه تاکنون به دست نیاورده ام.عارف گفت:این دنیایی که تاکنون با همه ی کوشش هایت آن را به دست نیاورده ای،پس چطور آخرتی که هرگز طلب نکرده و در راه وصول به آن نکوشیده ای به دست خواهی آورد؟
دنیا طلبیدیم ،به جایی نرسیدیم یارب چه شود آخرت ناطلبیده


 1 نظر

جوان ثروتمند و مرد عارف

03 اردیبهشت 1393 توسط بانوی طلبه

جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست.

عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟

گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد

بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟


گفت: خودم را می بینم !

عارف گفت: دیگر دیگران را نمی بینی !

آینه و پنجره هر دو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند : شیشه

اما در آینه لایه ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی بینی

این دو شی شیشه ای را با هم مقایسه کن :

وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به آن ها احساس محبت می کند.

اما وقتی از جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می شود، تنها خودش را می بیند

تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش جیوه ای را از جلو چشم هایت برداری،

تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری


امام علی علیه السلام می‏فرمایند :

” دنیا خواه ناخواه منزلگاهی است برای بشر که چند صباحی در آن زندگی می‏کند و می‏رود ولی مردم‏ در این دنیا دو دسته‏اند : یک دسته به بازار این جهان می‏آیند و خودشان را می‏فروشند و برده می‏سازند ، دسته دوم مردمی هستند که خود را در این بازار می‏خرند و آزاد می‏سازند ”

(نهج البلاغه ، حکمت . 133)


 نظر دهید »

پرورش جوجه ها و تربیت بچه ها ...

02 اردیبهشت 1393 توسط بانوی طلبه

بچه که بودم مادرم برایم جوجه می خرید، جوجه های رنگی دانه ای پنج تومان. اول فکر نمی کردم که بزرگ کردن آنها کار سختی باشد ولی بعد فهمیدم که پرورش جوجه ها فوت و فن خودش را دارد. چند جوجه از بین رفتند تا توانستم جوجه داری را یاد بگیرم. پیرزن ها و پیرمردهای محله از دست من به عذاب بودند از بس که به سراغ شان می رفتند و از تجربه هایشان می پرسیدم. یک بار که دوستم گفت که یک کتاب در کتاب فروشی در مورد جوجه ها دیده، سر از پا نشناختم. به سراغ کتابفروش رفتم. کتاب گران بود ولی قیمتش برایم مهم نبود زیرا من دغدغه ی بزرگ کردن جوجه هایم را داشتم. من باید فقط راه پرورش جسم جوجه ها را یاد می گرفتم. جوجه های من عاشق نمی شدند ،با رفیق ناباب نمی گشتند، علاقه ای به بازی کامپیوتری نداشتند ،با دود و دم غریبه بودند و اعتیاد در کمین شان نبود ،جوجه های طلائی من افسرده نمی شدند و من غصه ی بی خدایی آنها را نمی خوردم، آنها همه پرورشگاهی بودند ،در دستگاه بدنیا آمده بودند و هیچ کدام پدر و مادرشان را نمی شناختند که به والدین شان بی احترامی کنند، ادب در میان این جوجه ها معنایی نداشت، نمی توانستند حرف بزنند چه برسد به حرف زشت، آنها فقط یک کلمه بلد بودند جیک جیک ، گرسنه که می شدند جیک جیک می کردند یعنی ما آب و دانه می خواهیم. آب و دانه که به آنها می دادم باز هم جیک جیک می کردند یعنی ممنون. جوجه های من وقتی بزرگ می شدند فکر پر وبال دادن آنچنانی به بال هایشان نبودند زیرا آنها بازی تماشا نمی کردند که آن بازیگر فوتبال یا سینما را الگوی خویش قرار بدهند .جوجه های من تلفن همراه هم نداشتند که پیامک بازی کنند و با دوستان شان برای فلان میهمانی قرار بگذارند. جوجه های من چت کردن هم بلد نبودند و آدرس ایمیل هم نداشتند که کسی برایشان عکس یا قصه بفرستد،آدرس فیس بوک هم نداشتند. آنها یک آدرس بیشتر نداشتند: زیر زمین خانه ی ما،جعبه ی چوبی میوه که کنارش یک کاسه ی ملامین لب شکسته ی آب گذاشته بودم. من تنها نگران پرورش جسم جوجه هایم بودم. و همین نگرانی مرا وا می داشت که به دنبال راه صحیح پروش آنها باشم. حالا که بزرگ شده ام بچه هایی دارم که هم باید جسم و هم روحشان را پرورش بدهم اما یک سوال: آیا دغدغه ی من برای پیدا کردن راه تربیت فرزندانم به اندازه ی نگرانی ام برای پرورش جوجه هایم است؟

 1 نظر

حکایت امروز ما ....

30 فروردین 1393 توسط بانوی طلبه

حکایت امروز ما از اوایل دفتر چهارم مثنوی و در دل داستان قبل ، داستان واعظی است که دست دعا برای کسانی بالا می برد که سد کننده راه مردم بودند ( از نظر مادی یا معنوی ) ، مفسدان و ظالمان ، آنها که نه تنها درِ خیر را بسته بودند بلکه مردانِ در این راه را نیز مورد تمسخر قرار می دادند ، آنها که دلی دور از خدا داشتند . او هیچگاه دعایی در حق پاکدلان نمی کرد .

مردم به او می گفتند : آخر این چه نوع دعا کردن است !؟

این کار خلاف انتظار مردم بود و منطقی به نظر نمی آمد . آنها فکر می کردند این کار دور از خیرخواهی است . اما در پاسخ به مردمان ، واعظ ما می گفت : من از کسانی که شما از آنها مینالید و مستحق دعا نمی دانید ، نیکویی ها دیده ام . من از آن سبب آنها را برای دعا برگزیده ام که چنان دنیای ما را غرق در ظلم و جور کردند که من هر گاه قدمی به سمت دنیا برداشتم چنان ضربه ای از آنها خوردم که از شر آنها پناه به حق آوردم. سبب ساز شدند برای بازگشت من به خیر . پس دعا در حق آنها برمن واجب است .


حكایت آن واعظ كه هر آغاز تذكیر، دعای ظالمان و سخت دلان و بی اعتقادان كردی

آن یكی واعظ چو بر تخت آمدی

قاطعان ِ راه را داعی شدی

دست بر می داشت: یا رب، رحم ران

بر بدان و مفسدان و ظالمان

بر همۀ تسخر كنان ِ اهل خیر

بر همۀ كافر دلان و، اهل ِ دیر

می نكردی او دعا بر اصفیا

می نگفتی جز خبیثان را دعا

مر ورا گفتند كین معهود نیست

دعوت اهل ضلالت جُود نیست

گفت: نیكوئی از اینها دیده ام

من دعاشان زین سبب بگزیده ام

خُبث و ظلم و جور چندان ساختند

كه مرا از شر، به خیر انداختند

هر گَهی كه رو به دنیا كردمی

من از ایشان زخم و ضربت خوردمی

كردمی از زخم، آن جانب پناه

باز آوردندمی گرگان به راه

چون سبب ساز صَلاح من شدند

پس دعاشان بر من است، ای هوشمند


 نظر دهید »

حکایت پدر و پسر خردسالش

29 فروردین 1393 توسط بانوی طلبه


پدری به پسر خردسالش یک بطری آب میوه کوچک داد که داخل آن یک عدد پرتقال بزرگ بود 

… کودک با تعجب درون بطری را نگاه میکرد وبا خود میگفت: پرتقال به این بزرگی چطوری داخل این بطری کوچک رفته؟
…کودک خیلی تلاش کرد تا پرتقال را از بطری خارج کند اما بی فایده بود!

سپس کودک از پدرش پرسید: چه جوری این پرتقال بزرگ داخل بطری رفته؟
آخه دهنه این بطری خیلی کوچیکه!

پدر ،پسر را به باغ منزل برد ویک بطری خالی کوچک رابه یکی از شاخه های درخت پرتقال بست .سپس یکی از شکوفه های کوچک پرتقال را درون بطری گذاشت…..
روزها سپری شد وشکوفه،تبدیل به یک پرتقال بزرگ شد تا جایی که امکان خروج از بطری غیر ممکن شده بود….

بعد از مشاهده این موضوع،کودک راز پرتقال را فهمید وجایی برای تعجب نمانده بود.ولی پدر کودک دراین موضوع متوجه یک درس خیلی بزرگ شد.رو به پسر کرد و گفت:

چیزی که امروز مشاهده کردی همان دین است اگر ازخردسالی بذر اصول واعتقادات دینی را درون کودک بکاریم درهنگام بزرگی خارج کردنش خیلی سخت میشود.
دقیقا مثل این پرتقال که خارج کردنش محال است مگر اینکه شیشه را بشکنیم واز بین ببریم.


 1 نظر

جستجو

  • خانه
  • اخیر
  • آرشیوها
  • موضوعات
  • آخرین نظرات

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • افتتاح
  • امام زمان عج
    • تشرفات
  • تلنگر
  • حجاب و عفاف
  • قرآن
    • تدبر در قرآن
  • اخلاق عملی در کلام علوی
  • شخصیت های شاخص
    • حضرت علی علیه السلام
      • نهج البلاغه
    • امام خمینی ره
    • شهید مطهری
    • شهید آوینی
    • ایت الله مجتهدی تهرانی
    • مقام معظم رهبری
    • امام حسین ع
    • ایت الله احدی
  • دل نوشته
  • فروع دین
    • امر به معروف و نهی از منکر
    • نماز
  • نکات درسی
  • سبک زندگی اسلامی
  • سرگرمی
    • شعر
  • یارمهربارن
  • نکات تربیتی
  • قرآن
  • اخبار روز
  • شهدا
  • حکایات
  • معاد
  • مناسبات و ایام
  • همسفر زندگی
  • برنامه های تلویزیونی
  • طلبگی
  • معجزات اسلام
  • ایمه
  • اسلام
  • تشیع
  • شبهات
    • حسینی
    • کوروش و ایران
  • تبلیغ
  • بانو امین
  • تمثلات برزخی

امار بازدید

بهمن 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  

نوا (

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس