نمی از یمی

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 

علل گرایش جوانان به کوروش و زرتشت

13 آبان 1393 توسط بانوی طلبه


س: چرا در میان جوانان گرایش به کوروش و زرتشت تشدید شده است؟

ایکس - شبهه : یکی از شیوه‌های تبلیغات (در هر موضوعی، از کالایی چون لباس و مد گرفته تا دین)، جوّسازی شدید و گسترده‌تر است. چرا که «جوّ» مانند سیل می‌ماند و می‌تواند هر بی‌بنیاد یا سست بنیادی (عوام) را با خود ببرد و هم چنین باورهایی که واقعیت خارجی ندارند را به اذهان عمومی القا کند، به نحوی که سبب پیدایش همان موضوع کاذب و غیر واقعی گردد. به عنوان مثال ناگهان جوّ می‌سازند که قرار است از هفته‌ی دیگر برنج کم و گران شود. در حالی که اصلاً چنین قراری نیست. اما یک عده‌ی زیادی از نگرانی هجوم آورده و برنج می‌خرند و خود به خود برنج کم و بالتبع گران می‌شود. و یا اگر زیاد باشد و گران هم نشده باشد، عده‌ی زیادی گمان می‌کنند که کم و گران شده است و این جوّ تشدید می‌گردد.
در زمان محمدرضا پهلوی، یکی از روش تبلیغات بهائیت همین بود. به صورت گسترده‌ای در تهران شایع می‌کردند که مثلاً در اصفهان عده‌ی بسیاری به بهائیت گرویده‌اند! وقتی به اصفهان می‌رفتیم، مشاهده می‌کردیم که واقعیت ندارد، اما می‌گفتند: اصفهانی‌ها که خیلی دگم هستند، اما در یزد اغلب بهایی شده‌اند. در یزد هم خبری نبود و می‌گفتند: این یزدی‌ها خیلی متعصب هستند، اما در شیراز همه بهایی شده‌اند…، خلاصه در واقعیت خارجی هیچ خبری نبود، اما جوّ حاکم این بود که همه به شدت به بهائیت سوق و گرایش پیدا کرده‌اند و عده‌ی بسیاری نیز باور می‌کردند.
با توجه به مقدمه‌ی فوق، اینک به نکات ذیل توجه نمایید:
الف - به دنبال سیاست‌های پشت‌پرده‌ای که برخی از آنها شناخته شده هستند [مثل دستور تبلیغ گسترده به تمامی ادیان، مذاهب، مکاتب و حتی شیطان‌پرستی و حمایت همه جانبه از آنان]، و بسیاری دیگر هنوز ناشناخته و پشت پرده باقی‌مانده‌اند، دستور داده شد تا در یک هجمه‌ گسترده و شدید ضد تبلیغی علیه اسلام و به ویژه تشیع، با سوء استفاده‌ از «حبّ وطن» شدید ایرانیان (که در همه جنگ‌ها مشهود بوده و هست)، اسلام به عنوان یک دین عربی که به ایران حمله کرده معرفی شود و «کوروش» به عنوان آلترناتیو مورد تبلیغات گسترده قرار گیرد. لذا ناگهان در تمامی سایت‌ها نام «کوروش» به نوعی فرافکنی شد که گویا تاریخ ایران همین یک پادشاه را داشته است، نه داریوشی داشته و نه محمدخان قاچار و نه رضا و محمدرضا پهلوی! و چون «کوروش» پادشاهی موفق و نامی بوده است، طرح نام او به صورت ناخودآگاه، پادشاهی را تبلیغ و توجیه می‌نماید.
ب - همزمان با «ملی نشان دادن دین خدا» و عربی معرفی کردن اسلام [که دین خداست و دین خدا ملی‌گرا نیست]، مقرر شد تا زرتشتی‌گری به عنوان یک دین و آیین ایرانی مطرح و تبلیغ گردد.
ج - در همین راستا به ناگاه مشاهده کردیم ضمن ضد تبلیغ علیه اسلام و تبلیغ زرتشی‌گری، برچسب‌های لوگوی زرتشتی در سطح گسترده‌ای و در قالب‌های متفاوتی از بوگیر خودرو گرفته تا شبرنگ یا مدالیوم و پوستر برای مغازه‌ها، تولید و توزیع شد(؟!) و در اماکن مذهبی (مانند دست‌فروش‌های مقابل حرم امام رضا علیه‌السلام یا شهر ری و …) بیش از نقاطی چون تخت جمشید یا سواحل مازندران در منظر عموم قرار گرفت. این فرافکنی هم زمان با فرافکنی نام کوروش و چاپ و توزیع کتیبه کوروش و بحث در خصوص مفاد آن و حتی قیاس با اسلام و …، [البته حتماً از روی اتفاق، انگلیس نیز تصمیم گرفت پس از چند قرن، کتبه کوروش را برای زیارت از نزدیک، به صورت امانت به ایران بیاورد؟! - و کاری که در زمان رضا و محمدرضای دست‌نشانده و دوره‌ی تاجگذاری و «کوروش آسوده بخواب که ما بیداریم» نیز نکرده بود] را در دوره‌ی جمهوری اسلامی که شدیدترین و بارزترین دشمن قلمدادش می‌ کند، کرد!
د - هم زمان تشکیلات زرتشتی‌گری که قرن‌ها آرام به نظر می‌رسید و حتی در طی چند قرن استعمار روسیه، انگلیس و امریکا به یاد ایران و تاریخ ایران نبود، در دو محور «کوروش» و «زرتشت» فرافکنی گسترده‌ای را آغاز نمود. این تشکیلات بسیاری از نوجوانان و جوانان زرتشتی را به مقام «مؤبد‌یاری» مفتخر نمود و ضد تبلیغ گسترده علیه اسلام - عربی معرفی کردن اسلام - پدرخوانده‌ی اختصاصی معرفی کردن کوروش و تبلیغات گسترده‌ی زرتشتی‌گری را در قالب وبلاگ‌، ایمیل، اس‌ام‌اس و …، بر عهده‌ی آنان گذاشت و البته هم‌زمان از سطوح دیگر در کشور نیز زمزمه‌هایی شنیده شد.
جالب آن که بدانید، این گروه به اصطلاح «مؤبدیار»، سایت‌های اسلامی [و حتی ایکس - شبهه] را نیز رصد می‌کنند و اگر زمینه‌ی مناسبی پیدا کنند و یا مطلبی به آنها بر بخورد، حتماً ارتباط گرفته و انفعال نشان می‌دهند. و البته این تبلیغات و فراکنی گسترده، بدون حمایت مالی کلان امکان پذیر نمی‌باشد.
و - به رغم این هجمه، این که جوانان به شدت به زرتشی‌گری یا کوروش گرایش یافته‌اند، فقط یک جوّ است.
کوروش یک پادشاه ایرانی بوده و موضوعیتی برای گرایش یا عدم گرایش ندارد و همه آحاد کشور نقاط مثبت و فرازهای تاریخی خود را دوست دارند و از نقاط تاریک و فرودهای آن متأسف هستند.
و اما زرتشت، اگر به فرض پیامبر هم باشد، مربوط به سه هزار سال پیش است و از او نه کتاب موثقی باقی مانده و تاریخ مدون و معینی که کسی بخواهد پیروی کند. مضاف بر این که زرتشت اگر پیامبر هم باشد، هرگز نگفته است: «ای ایرانیان، من پیامبر ملی شما هستم و تا آخرالزمان دیگر پیامبری نمی‌آید و اگر آمد شما حق پیروی از او را ندارید! چون من ایرانی بودم، شما هم ایرانی هستی … و خدا هم در بهشت یک جای خاصی برای ایرانی‌ها قرار داده است». اگر زرتشت پیامبر باشد نیز ایرانی کردن او یک توطئه و دسیسه علیه خودش است. البته اگر کسی اصرار داشته باشد که پیامبر حتماً باید شناسنامه‌ی ایرانی داشته باشد تا ما بپذیریم، پس از زرتشت نیز پیامبران بسیاری در ایران بودند. از جمله «دانیال نبی در شوش» و شش تن از انبیای الهی که در قبرستان تخت فولاد اصفهان مدفون هستند. حالا چرا الا و لابد فقط زرتشت و لا غیر؟! خدا می‌داند و هر عقل سلیم.
به همین دلایل، نه تنها «شدت گرایش به کوروش و زرتشت» یک جوّ است، بلکه بعید است هیچ مسلمانی که کمترین اطلاع و ارتباطی با اسلام داشته، زرتشتی یا بهایی یا حتی مسیحی شود.
یک خاطره‌ی گویا از مرحوم علامه جعفری (ره):
ایشان می‌فرمود: زنی بسیار افسرده و پریشان و مضطرب نزد من آمد که بیچاره شدم، چرا که شوهرم مرتد شده است و طبعاً طلاق من از وی نیز واجب می‌گردد. به او گفتم به شوهرت بگو نزد من بیاید. مرحوم علامه می‌گفت: چند جلسه‌ای با شوهر صحبت کردم که إن شاء الله بسیار مفید نیز بود، اما زن را خواستم و به او گفتم: مرتد کسی است که از اسلام خارج شده باشد و شما نگران مرتد شدن شوهرت نباش. چون او اصلاً به اسلام نیامده بود که اکنون از آن خارج گردد.
لذا اگر عده‌ای که ضمن برخورداری از اسلام شناسنامه‌ای هیچ آشنایی و تقیدی به دین اسلام نداشتند و گاه به خاطر هواهای نفسانی ابراز برائت می‌کردند، ادعای کوروش‌گری یا زرتشتی‌گری یا مسیحی شدن کردند، گمان نکنیم که عده‌ای از جوانان مسلمان از دین خارج شده‌اند و یا به دین دیگری گرویده‌اند. این گرایش‌های تابع جوّ آنها نیز نوعی توجیه عملکردهای خلاف‌شان و خود نمایی است و چند صبایی بیشتر نیز داوم ندارد و باز تغییر تظاهر در گرایش می‌دهند.

 1 نظر

پیام امام حسین ع به ایرانیان!!!!

13 آبان 1393 توسط بانوی طلبه


اخیرا پیامی شبهه انگیز در فضای مجازی رد وبدل میشود که شایسته است همه بدانند:

 


شبهه:

پيام امام حسين برای ايرانيان قبل از محرم!!{فرضا}
﴿﴾سپاسگذارم از اينکه به من عشق ميورزيد،
﴿﴾بجای پرداختن ميلياردها تومان به مداحان برای گرياندن شما، ان را هزينه خنداندن يتيمی کنيد!
﴿﴾بجای کمک کردن به هيئت و مسجد، مسکنی برای بی سرپناهان بنا کنيد!
﴿﴾بجای ازردن بدن خود با کوبيدن بر سر و سينه خود، درد بيماری را جويا شويد!
﴿﴾با تمام هزينه هايی که در اين ده روز ميپردازيد ميتوانيد شهرکی براى درماندگان بسازيد!
﴿﴾من جانم را برای بشريت دادم!
پس شما هم چنين کنيد!


جوابیه:
با سلام این پیام از طرف امام حسین علیه السلام تکذیب شد

زیرا با بپاداشتن فرهنگ عاشورا میتوان تمام اینهایی را که گفته شد زنده نگه داشت و این مسئله منکری ندارد.

در ضمن اینها شبهاتی است که معاندین برای کمرنگ کردن عاشورا بین شیعیان رواج میدهند
زیرا خوداهل بیت به ما یاد دادند مداحان را پاداش و صله بدهید(والبته که با برخی از افراط گری ها مخالفیم)


کسانی هم که در محرم وغیر محرم مسکنی برای بی سرپناهان میسازند همین حسینی ها هستند که این کار را در محرم یاد میگیرندو گرنه بقیه که دنبال زندگی خودشان هستند.


ما بدن را با سینه زنی آزار نمیکنیم ،ما با سینه زنی تمرین میکنیم درس فداکاری و ایثار را…


در ضمن همین هایی که دارند حسین حسین میکنند دست درماندگان را هم همینها میگیرند.

اما سخنی با کسانی که این حرفها را به حسینیها میزنند:

اگر پول یک دوره آرایشتان را بدهید یک شهرک نه چند شهرک میشود برای درماندگان ساخت

اگر پول یک بار آخرهفته به شمال رفتنتان را به بی پناهان بدهید ،بعید است در شهرشمادیگربی پناهی وجود داشته باشد.

اگر پول یک شب رستورانتان در هفته را به گرسنگان بدهید دیگر هیچ گرسنه ای در آن ماه وجود نخواهد داشت.

اگر پول بریزو بپاشهای ماهیانیتان را به زوج های مجرد بدهید حداقل نصف مجردها سر زندگیشان میروند.

اگر خرج دیسکوها و پارتیهای شبانه خود را به مسکینان بدهید دیگر هیچ بچه فقیری از تحصیلش نمیزند تا برای خرج خانواده سر کار برود.

اگر یک بار و فقط یکبار در ماه هزینه خرید لباستان را به فقیران بدهید بچه هایشان مجبور نمیشوند با لباسهای مندرس و کهنه وگاه پاره به مدرسه و بیرون بروند.

اگر پول یکدست از لباسهای مهمانیتان را بدهید به نامزهای فقیر بسیاری از جوانهای مجرد میتوانند مجلس عروسی فقیرانه خود را بر پا کنندو به سر زندگی خود بروند..پ

اگرو اگر های اینطوری زیاد است…..


.
.
.

شیعه از قافله ی حسینی ها
جا نمونی یه وقت


عشق حسین بن علی(ع)
شده بین المللی

آنتوان بارا(نویسنده ی مسیحی):
اگر حسین از ما بود، در هر سرزمینی برای او بیرقی برمی افراشتیم و در هر دیاری برای او منبری برپا می نمودیم و مردم را با نام حسین به مسیحیت فرا میخواندیم!!!!!!

به وهابیان مریض

و کینه جو خطاب میکنیم که :

محرم امسال را باشکوه تر از هر سال برگزار میکنیم

تهیه و تنظیم در:
گروه سایبری طلیعه

دوستان
با توجه به نزديكي محرم و اغاز هجمه شديد به شعاءر حسيني تا حد امكان اين مطلب رو به صورت خصوصي و عمومي منتشر كنيد…


لبیک یاحسین

 1 نظر

پيام کوروش کبیر برای ايرانيان

13 آبان 1393 توسط بانوی طلبه

پيام کوروش کبیر برای ايرانيان:
آفرین بر شما که به ایرانی بودن خود افتخار می کنید.
به جای پرداختن ميلياردها تومان برای خرید پورشه و لکسوز و بی ام و، آن را هزينه خنداندن يتيمی کنيد!
به جای هزینه کردن در دیسکوها و بارهای خارج از کشور، خانه ای برای بی سرپناهان بنا کنيد!
به جای نگهداری از سگ ها و گربه ها، از یک خانواده بی سرپرست نگهداری کنید!
به جای دیدن دبی و آنتالیا و پاتایا و اروپا، به دیدن بيمار سرطانی فقیری بروید!
با تمام هزينه هايی که سالانه برای خرید آبجو و عرق و مشروب و حتی سیگار و انواع دخانیات می کنید، مي توانيد خرج تحصیل یک نوجوان بی بضاعت را تأمین کنید!
نیازی نیست برای شاد شدن، 100هزارتومان پول بلیط کنسرت همایون شجریان بدهید یا با هزار بدبختی به اربیل بروید تا در کنسرت ابی شرکت کنید! فقط کافی است دست خانواده کارگر معدنی را بگیرید و به ساندویچ فروشی ببرید!
من عادل و با انصاف بودم، شما هم باشید!

 1 نظر

دفتر مشق زندگی

08 خرداد 1393 توسط بانوی طلبه

پدري فرزند خود را خواند دفتر مشق او را كه بسيار تميز و مرتب بود نگاه كرد و گفت:

فرزندم چرا در اين دفتر كلمات زشت و ناپسند ننوشتي و كثيفش نكردي؟

پسر با تعجب پاسخ داد:

چون معلم هر روز آن را نگاه مي كند و نمره مي دهد.

پدر گفت: دفتر زندگي خود را نيز پاك نگاه دار، چون معلمی هست هر لحظه آن را مي نگرد و به تو نمره مي دهد.

ألَم يَعلَم بأنَّ اللهَ يَري؟

» آيا انسان نمي داند كه خدا او را مي بيند؟ «

سوره مبارکه علق آيه ۱۴

وضعیت دفتر شما چطور است؟؟

 1 نظر

من رفتنی ام ۰۰۰۰

08 خرداد 1393 توسط بانوی طلبه

اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه

 

گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه

گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم

 

گفت: من رفتنی ام!

گفتم: یعنی چی؟

 

گفت: دارم میمیرم

گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟

 

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.

گفتم: خدا کریمه، انشاله که بهت سلامتی میده

 

با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم خدا کریم نیست؟

 

فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش

 

 

گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟

گفت:

من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم

کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن

تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم

خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم

اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت

خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد

با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن

آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه

سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم

بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم

ماشین عروس که میدیم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم

گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم

مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم

الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد

حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟

 

 

گفتم: بله، اونجور که یاد گرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه

 

آرام آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر، داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟

گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!

 

یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟

گفت: بیمار نیستم!!

 

هم کفرم داشت در میومد و هم از تعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟

 

گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجی ما رفتنی هستیم کی اش فرقی داره مگه؟

 

باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد…ا

 1 نظر

ذبح حیوانات

20 اردیبهشت 1393 توسط بانوی طلبه

یکی از معجزات اسلام ، ذبح حیوانات است که هم جهت حلال شدن و هم جهت سلامت دام و هرچه بهداشتی تر شدن آن است.

شاید سوال کنید که جه معجزه ای در این وجود دارد !؟

وقتی در ذبح اسلامی رگ روی به گلو بریده شود ، مغز در آستانه اغماء میرود و دیگر احساس درد از حیوان از بین میرود !

شاید سوال کنید که چطور حیوان در حین ذبح شدن دست و با میزند ؟ آیا این نشانه درد نیست؟!

جواب : دست و پا زدن حیوان در حین بریده شدن رگ گلو نشانه درد نیست ، بلکه این رگ ارتباط غدایی بین مغز وخون است و با قطع شدن این ارتباط و کاهش غذا ، مغز به قلب دستور میدهد که هرچه سریعتر از تمام اعضاء برای او خون بفرستد ، قلب نیز با پمپ کردن خون از تمام اعضا ، آن عضو به دلیل اهمیت خون رسانی به مغز ، در اصل خود را فدای حیات مغز میکند و شروع به تشنج میکند و جالب اینجاست که خون از طریق همان رگ بریده شده از بدن خارج میشود و این باعث خروج مواد خونی و عدم لخته شدن خون در بافت ها میشود !


اما در کشور های غیر اسلامی ، او با ضربه ای حیوان را به حالت اغما میبرند که این باعث نیمه فعال ماندن گلبول های سفید و در نتیجه فعالیت میکروب ها و فاسد شدن بافت ها و به دلیل دیر خارج شدن خون لخته شده و خارج نمیشود که این میتواند منبع بزرگی برای رشد باکتری ها باشد.


 نظر دهید »

طلبه هایی که میخواستند اسلام ، ناب بماند ! ...

19 اردیبهشت 1393 توسط بانوی طلبه


بسم الله الرحمن الرحیم

چون مصدر آنها بهشت بود/ هیچگاه متکلم وحده نبودند، و البته مع الغیر هم نه، بلکه مع الله بودند / چون التقاء ساکنین محال بود، از بین سکون در حوزه و سکون در شهر، فتح را برگزیدند/ فعل بودند، که هم معنا داشتند و هم زمان/ ولی هیچگاه افعال ناقصه نشدند / حروف مشبهة بالفعل که هیچ /می توان گفت افعال مقاربه بودند، چون قرب خدا را برگزیدند/
هیچگاه حاضر نشدند “لن” که نفی ابد می کند، بر سر آنان خراب شود و زندگی ابدی را برگزیدند/ حالشان حال خوشی بود/به حروف جر محل نمی گذاشتند/ از دنیا منصرف بودند ولی وقتی جبهه می رفتند غیر منصرف می شدند ، تا شهادت /معرب نبودند، که با عوامل مختلف رنگ عوض کنند/ بلکه مبنی بودند آن هم مبنی بر فتح/ ازحروف استفهام خیلی استفاده می کردند/
علم بودند/در “ضرب زید عمروا” نه با زید میانه‌ی خوبی داشتند نه با عمرو، چون یکی همیشه ظالم بود و یکی همیشه مظلوم /البته اگر مرحوم مصنّف زنده بود امروز به استعمال زید در غیر ما وضع له اعتراض می کرد / مساله زنبوریه باعث نشد مثل زنبور به دیگران نیش بزنند/
الفیه ابن مالک را کنار گذاشتند و ابن عقیل آن هم از نوع مسلمش را انتخاب کردند/ در هدایه، هدایت شدند و با صمدیه، عبدالصمد /در اختلاف بین بصریون و کوفیون حق را به کربلائیون دادند/ گاهی احتیاط را در ترک احتیاط می دانستند/ مکررات مدرس افغانی را بر نتابیدند/
از میان کتاب های مختلف شرح لمعه جهاد را برگزیدند/ سبق و رمایه را که خواندن درمیدان جنگ از دیگران سبقت گرفتند/ “و ما رمیت اذ رمیت” را در جبهه به کار بستند/ قاعده ید، آنها را از داشتن دست بی نیاز کرده بود /از سوق المسلمین فراری بودند و دوکوهه سوق المسلمین آنها بود/ رویت هلالشان در شب های عملیات بود، که یک جا شهریه و مرحمتیشان را از مهدی فاطمه دریافت می کردند/
شب عملیات عمامه‌ها به سر نمی بستند و لباس جندی را خلاف مروت نمی دانستند/ جز خدا هیچ کس حق نداشت به آنها اضافه شود /آنها هم جز خدا به کسی اضافه نمی شدند /ظرف و شبه ظرف کانون های قدرت نبودند/ در تزاحم بین ماندن و رفتن ، زحمت رفتن را به خود هموار می کردند/
قول و فعلشان با هم تناقض نداشت/ برائتشان سوره برائت بود/ هیچگاه به انسانیت خود شک نکردند، که نیازمند اصل استصحاب باشند/ عمل به قطع را هم واجب می دانستند.
واما دسته دوم؛ از میان همه مستحبات، به مستحبات اکل و شرب علاقه وافری داشتند/ أطعمه و أشربه را خوب می خواندند ولی از کتاب جهاد به دلیل مبتلابه نبودن به سادگی می گذشتند/ خواب قیلوله شان ترک نمی شد/ البته کتاب نکاح را آنقدر می خواندند تا ملکه راسخه ای گردد که لا تزول بسرعةِ!/
تنحنح شان ترک نمی شد / به باب تخرخر علاقه خاصی داشتند/ و “کلوا و اشربوا” را برجسته ترین آیه‌ی قرآن می دانستند/ و به جای “و لاتسرفوا” ، حتی تنفجروا را صرف می کردند!/با آن همه درسی که می خواندند، تازه وقتی از آنها سوال می شد: که مطول چه کتابی است؟می گفتند: مطول کتابی است در علم فقه، هر آن کس بخواند شود خوشنویس!
بگذریم، دسته اول رستگار شدند و اگرچه متاجر را با هم می خواندیم، ولی تجارت آنها موفقیت آمیز تر بود..

 

 نظر دهید »

نماز نماز نماز

19 اردیبهشت 1393 توسط بانوی طلبه


شهید چمران

نمازهايت را عاشقانه بخوان. حتي اگر خسته اي يا حوصله نداري، قبلش فکر کن چرا داري نماز ميخواني و با چه کسي قرار ملاقات داري. آن وقت کم کم لذت ميبري از کلماتي که در تمام عمر داري تکرارشان مي کني . تکرار هيچ چيز جز نماز در اين دنيا قشنگ نيست.

آیت الله بهجت

شاید حکمت تکرار نماز علاوه بر تثبیت، سیر باشد؛ به این نحو که هر نمازی از نماز قبلی بهتر و نماز قبلی زمینه‌ساز نماز بعدی باشد وگرنه وقتی انسان یک دفعه نماز خواند، بقیه نمازها تکرار نماز اول است. آیا دستور داده شده نماز را به جا آوریم و ندانیم برای چه امر شده‌ایم؟ آیا آنچه را که می‌دانیم و خواندیم دوباره بلکه در هر شبانه روز پنج بار تکرار کنیم؟ امر عجیبی است بلکه می‌خواهد بفهماند هربار که نماز به جا می‌آوری ملتفت باش که چیزی به‌دست آوری و مطالبی بفهمی که قبلاً آن را نمی‌فهمیدی.


شیخ رجبعلی خیاط

محبت به خدا، آخرین منزل بندگی است.محبت فوق عشق می باشد.عشق عارضی است و محبت ذاتی، عاشق ممکن است از معشوق خود منصرف شود ولی محبت اینگونه نیست.عاشق اگر معشوقش ناقص شد و کمالات خود را از دست داد ممکن است عشق او زایل شود ولی مادر به بچه ناقص خود هم محبت و علاقه دارد.

حاج اسماعیل دولابی

حواس پنجگانه و شهوت و غضب، هفت در جهنم است و اگر عقل بر آنها حاکم شود به اضافه ي عقل، هشت در بهشت مي شوند

 نظر دهید »

هدفمند بودن دشمنانمون....

19 اردیبهشت 1393 توسط بانوی طلبه

 

 نظر دهید »

بیایید " پروا " کنیم تا "پر " وا کند

17 اردیبهشت 1393 توسط بانوی طلبه

در انتظار نشستن ، شتباه ماست ، باید تمام قد به انتظار ظهور سروگونه بود ….
بیایید ” پروا “ کنیم تا “پر “ وا کند
به ” راه “ بیاییم تا از ” راه ” بیاید
همه منتظران بایستیم تا بیاید …

 نظر دهید »

عامل گرانی ، مرگ های زودرس و ...

17 اردیبهشت 1393 توسط بانوی طلبه

به نظر شما در کشورمان …

عامل گرانی چیست؟ تحریم ها یا سوء مدیریت داخلی ؟

عامل مرگ های زود رس چیست؟ فشارهای روانی یا تغذیه نادرست؟

عامل کم شدن سود کسب ها چیست؟ رکود بازار یا تورم؟

عامل بی مزه شدن میوه ها چیست؟ آفات گیاهی یا انبار داری نادرست؟

عامل خشک شدن رود ها و دریاچه ها چیست؟ احداث چاه های متعدد یا سد زدن های غیر اصولی؟

عامل کاهش  بارندگی ها چیست؟ گرمای جهانی یا موقعیت جغرافیایی ؟

عامل افزایش ناامنی هایی مثل سرقت یا تجاوزات ناموسی چیست؟ کوتاهی نیروی انتظامی یا نظام نادرست تربیتی؟

عامل اصلی مشکلات ذکر شده، هیچ یک از این گزینه ها نیست!!


عامل اصلی گناه است. بله گناه!

به این روایت توجه کنید:


قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ السَّلَامُ‏: «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ: إِذَا غَضِبَ اللَّهُ عَلى‏ أُمَّةٍ، وَ لَمْ یُنْزِلْ بِهَا الْعَذَابَ، غَلَتْ‏ أَسْعَارُهَا، وَ قَصُرَتْ أَعْمَارُهَا، وَ لَمْ تَرْبَحْ‏ تُجَّارُهَا، وَ لَمْ تَزْکُ‏ ثِمَارُهَا، وَ لَمْ تَغْزُرْ أَنْهَارُهَا، وَ حُبِسَ عَنْهَا أَمْطَارُهَا، وَ سُلِّطَ عَلَیْهَا شِرَارُهَا».
(کافی ؛ ج‏10 ؛ ص553)
«امیر المومنین از پیامبر خدا نقل می کنند که ایشان فرمودند: وقتی خدا (به خاطر گناه فراوان) بر امتی خشم کند و تازه بر سرشان منت گذارد و عذاب نابود کننده بر آن ها نازل نکند، در آن امت گرانی می شود، عمر ها کوتاه می شود، کاسب ها سود نمی کنند، میوه ها بی مزه می شود، رود ها خشک شود، باران نمی بارد، اشرار مسلط می شوند.»


ای مردم! اگر باور کنیم:

بی حجابی حتی به اندازه نشان دادن عمدی یک تار مو به نا محرم گناه است.

آرایش کردن زنان برای مرد نامحرم گناه است.

نگاه لذت جویانه به نامحرم گناه است.

دست دادن و شوخی و گفت و گوی غیر ضروری با نا محرم گناه است.

پوشیدن لباسهای چسب و بدن نما برای زن و مرد گناه است

غالب موسیقی هایی که گوش می کنیم گناه است.

استفاده از ماهواره گناه است.

تماشای فیلم های با صحنه های جنسی گناه است.

خیلی از مد های غربی به خاطر تشبه به کفار گناه است.

نماز نخواندن گناه است.
کم فروشی و گران فروشی گناه است.
و ……


به مومنین بر نخورد که ما که مرتکب این گناهان نمی شویم! پس چرا این مصیبت ها دامن ما را نیز گرفته است!؟

اکثر متدینین مبتلا به گناه بزرگ دیگری هستند و آن  ترک فریضه نهی از منکر است که به فرموده امام باقر علیه السلام بزرگترین و شریف ترین واجبات در اسلام است.

وَ اتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصیبَنَّ الَّذینَ ظَلَمُوا مِنْکُمْ خَاصَّةً وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ شَدیدُ الْعِقابِ (25 انفال)
“و از عذابى [که نتیجه گناه، فساد، نزاع، اختلاف و ترک امر به معروف و نهى از منکر است‏] بپرهیزید، [عذابى‏] که فقط به ستمکاران از شما نمى‏رسد [بلکه وقتى نازل شود، همه را فرا مى‏گیرد، ستمکاران را به خاطر ستم و اهل ایمان را به سبب اختلاف و نزاع و ترک امر به معروف و نهى از منکر] و بدانید که خدا سخت کیفر است.”




منبع

 نظر دهید »

کمی تامل ...

11 اردیبهشت 1393 توسط بانوی طلبه

 

 نظر دهید »

باور کن اگ ما درست شیم دنیا هم خود بخود درست میشه

11 اردیبهشت 1393 توسط بانوی طلبه

بابا داشت روزنامه میخوند بچه گفت: بابا بیا بازی!
بابا که حوصله بازی نداشت یه تیکه از روزنامه رو که نقشه دنیا بود رو تیکه تیکه کرد وگفت فرض کن پازله درستش کن!
چند دقیقه بعد بچه درستش کرد بابا، باتعجب پرسید: توکه نقشه دنیا رو بلد نیستی چطور درستش کردی؟
بچه گفت: آدمای پشت روزنامه رو درست کردم
دنیا خودش درست شد…!!!

 2 نظر

کمی درنگ ....

11 اردیبهشت 1393 توسط بانوی طلبه

سلام

امروز رفته بودم بهشت فاطمه


وقتی قبرهای خالی وجدید رو دیدم

به خودم گفتم :

ی روزی تو هم داخل اینها میخوابی و تو رو تنها میذارن و میرن و تو می مونی و اعمالت و تعلقاتت

خودت واسه رفتن اماده کردی ؟

واسه سفر اخرتت ؟!!

واقعن خیلی سخته دل کندن از دنیا و تعلقات

خدایا به حق این روز عزیز و به حق مادرمون زهرا س تعلقات رو از ما بگیر ….


دوست داشتم میرفتم و برای چند دقیقه داخل قبر قرار می گرفتم

اما متاسفانه دید بقیه متفاوته و وقتی کسی بره این کار رو انجام بده

فکر میکنن بخاطر خودنمایی هست

اما کاش اطرافیان ادم هم درد و دغدغه دین داشته باشند  …


دوستان محترم در این روز عزیزمارو از دعای خیرتون محروم نکنید ….


 1 نظر

آتشي نمى سوزاند "ابراهيم" را ،

09 اردیبهشت 1393 توسط بانوی طلبه

آتشي نمى سوزاند “ابراهيم“ را ،

و دريايى غرق نمي کند “موسى“ را ؛

مادری ،کودک دلبندش را به دست موجهاى خروشان “نيل“ مي سپارد ،

تا برسد به خانه ي فرعونِ تشنه به خونَش ؛

ديگري را برادرانش به چاه مى اندازند ،

سر از خانه ي عزيز مصر درمي آورد !

مکر زليخا زندانيش مي کند ،

اما عاقبت بر تخت ملک مي نشيند…

از اين “قِصَص“ قرآنى هنوز هم نياموختي؟!

که اگر همه ي عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند ،

و خدا نخواهد ؛

نمي توانند …

او که يگانه تکيه گاه من و توست !

پس ؛

به “تدبيرش“ اعتماد کن ،

به “حکمتش“ دل بسپار ،

به او “توکل“ کن ؛

و به سمت او “قدمي بردار“ ،

تا ده قدم آمدنش به سوى خود را به تماشا بنشيني…

 نظر دهید »

کار خوبه خدا درست کنه ، سلطان محمود کیه

09 اردیبهشت 1393 توسط بانوی طلبه

حتمن دانلود کنید دوستان عزیزم

برای دانلود کلیک کنید

 نظر دهید »

پادشاه و سه وزیرش

09 اردیبهشت 1393 توسط بانوی طلبه



در یکی از روزها، پادشاه سه وزیرش را فراخواند.
و از آنها درخواست کرد کار عجیبی انجام دهند.
از هر وزیر خواست تا کیسه ای برداشته و به باغ قصر برود.
و اینکه این کیسه ها را برای پادشاه با میوه ها و محصولات تازه پر کنند.
همچنین از آنها خواست که در این کار از هیچ کس کمکی نگیرند و آن را به شخص دیگری واگذار نکنند.

وزراء از دستور شاه تعجب کرده و هر کدام کیسه ای برداشته و به سوی باغ به راه افتادند.
وزیر اول که به دنبال راضی کردن شاه بود بهترین میوه ها و با کیفیت ترین محصولات را جمع آوری کرده و پیوسته بهترین را انتخاب می کرد تا اینکه کیسه اش پر شد.
اما وزیر دوم با خود فکر می کرد که شاه این میوه ها را برای خود نمی خواهد و احتیاجی به آنها ندارد و درون کیسه را نیز نگاه نمی کند، پس با تنبلی و اهمال شروع به جمع کردن نمود و خوب و بد را از هم جدا نمی کرد تا اینکه کیسه را با میوه ها پر نمود.
و وزیر سوم که اعتقاد داشت شاه به محتویات این کیسه اصلا اهمیتی نمی دهد کیسه را با علف و برگ درخت و خاشاک پر نمود.
روز بعد پادشاه دستور داد که وزیران را به همراه کیسه هایی که پر کرده اند بیاورند.
وقتی وزیران نزد شاه آمدند ، به سربازانش دستور داد ، سه وزیر را گرفته و هرکدام را جدا گانه با کیسه اش به مدت سه ماه زندانی کنند.
در زندانی دور که هیچ کس دستش به آنجا نرسد و هیچ آب و غذایی هم به آنها نرسانند.
وزیر اول پیوسته از میوه های خوبی که جمع آوری کرده بود می خورد تا اینکه سه ماه به پایان رسید.
اما وزیر دوم ، این سه ماه را با سختی و گرسنگی و مقدار میوه های تازه ای که جمع آوری کرده بود سپری کرد.
و وزیر سوم قبل از اینکه ماه اول به پایان برسد از گرسنگی مرد.

………………….

حال از خود این سؤال را بپرسیم ، ما از کدام گروه هستیم ؟ زیرا ما الآن در باغ دنیا بوده و آزادیم تا اعمال خوب یا اعمال بد و فاسد را جمع آوری کنیم،
اما فردا زمانی که ملک الموت امر می شود تا ما را در قبرمان زندانی کند
در آن زندان تنگ و تاریک و در تنهایی،
نظرت چیست؟
آنجاست که اعمال خوب و پاکیزه ای که در زندگی دنیا جمع کرده ایم به ما سود می رسانند.
الله تعالی می فرماید: (وَتَزَوَّدُواْ فَإِنَّ خَیْرَ الزَّادِ التَّقْوَى وَاتَّقُونِ یَا أُوْلِی الأَلْبَابِ) البقره ۱۹۷
و توشه برگیرید که بهترین توشه پرهیزگاری است، و ای خردمندان ! از ( خشم و کیفر ) من بپرهیزید.
پس کمی بایستیم و با خود بیاندیشیم .. فردا در زندانمان چه خواهیم کرد!


 نظر دهید »

ﺣﺘﻤﺎ ﺣﻜﻤﺖ ﺧﺪﺍﺳﺖ

09 اردیبهشت 1393 توسط بانوی طلبه


ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﯼ ﭘﺎﺩﺷﺎهی بود که ﻭﺯﻳﺮﯼ داشت که همیشه ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻫﺮ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺧﻴﺮ ﻳﺎ ﺷﺮﯼ ﻛﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ می‌افتاد، ﺧﻄﺎﺏ ﺑﻪ ﺑﺎﺩﺷﺎﻩ می‌گفت: «ﺣﺘﻤﺎ ﺣﻜﻤﺖ ﺧﺪﺍﺳﺖ!» ﺗﺎ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﺎ چاقو ﺑﺮﻳﺪ ﻭ ﻭﺯﻳﺮ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﮔﻔﺖ: «ﺑﺮﻳﺪﻩ ﺷﺪﻥ ﺩﺳﺘﺖ ﺣﻜﻤﺘﯽ ﺩﺍﺭﺩ!»
ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺗﻨﺪﯼ ﺑﺎ ﻭﺯﻳﺮ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺍﻭ که ﺑﻪ ﺣﻜﻤﺖ ﺍﻳﻦ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﺪﺍﺷﺖ، ﻭﺯﻳﺮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ. ﻓﺮﺩﺍﯼ ﺁن رﻭﺯ ﻃﺒﻖ ﻋﺎﺩﺕ ﺑﻪ ﺷﻜﺎﺭ ﺭﻓﺖ، ﻭﻟﯽ این بار ﺑﺪﻭﻥ ﻭﺯﻳﺮ ﺑﻮﺩ. ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺷﻜﺎﺭ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻋﺪﻩ‌ﺍﯼ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺑﻮﻣﯽ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﻭ خواستند ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺪﺍﻳﺎﻧﺸﺎﻥ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﻛﻨﻨﺪ. ﻭﻟﯽ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ کردن، ﻣﺘﻮﺟﻪ شدند ﺩﺳﺖ پادشاه ﺯﺧﻤﯽ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺁﻧﺎﻥ ﺗﻨﻬﺎ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﺳﺎﻟﻢ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﻧﻘﺺ می‌خواستند. ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻫﻤﻴﻦ پادشاه ﺭﺍ ﺁﺯﺍﺩ کردند. ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺑﻪ ﻗﺼﺮ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ پیش ﻭﺯﻳﺮ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺭﻓﺖ ﻭ ﻗﻀﻴﻪ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﻧﻘﻞ ﻛﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: «ﺣﻜﻤﺖ ﺑﺮﻳﺪﻩ ﺷﺪﻥ ﺩﺳﺘﻢ ﺭﺍ ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﻭﻟﯽ ﺣﻜﻤﺖ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺭﻓﺘﻦ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﻔﻬﻤﻴﺪﻡ!»
ﻭﺯﻳﺮ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: «ﺍﮔﺮ ﻣﻦ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﻧﺒﻮﺩﻡ ﺣﺘﻤﺎً ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺷﻜﺎﺭ ﻣﯽﺁﻣﺪﻡ ﻭ ﻣﻦ ﻛﻪ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺷﻤﺎ ﺣﺘﻤﺎً ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ می‌شدم.»

 نظر دهید »

درسی زیبا از زندگی عقاب

08 اردیبهشت 1393 توسط بانوی طلبه


عقاب ها قادر هستند تا 70 سال زندگی کنند اما این مدت زمان طول عمر لازمه صبر و تلاش برای بقا است .
عقاب بطور طبیعی تا 40 سالگی به راحتی زندگی خود را ادامه میدهد و با بالهای بزرگ و پنجه های قوی سلطان آسمانها بشمار میرود اما پس از این مدت عمر چنگال های بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمی توانند طعمه را گرفته و نگاه دارند ،نوک بلند و تیزش خمیده و کند می شود .
شهبال های کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به سینه اش می چسبند و پرواز برای عقاب دشوار می گردد .
آنگاه عقاب می ماند و یک دو راهی :
اینکه بمیردیا اینکه یک روند دردناک را برای دوام و تغییر مسیر زندگی تحمل کند.
عقابها پس از این عمر معمول خود دچار ضعف شده واگر نتوانند یک دوره 5 ماهه پر درد را تحمل نمایندپرونده زندگی خود را برای همیشه می بندند.
عقابها تغییرات را برای 150 روز تحمل کند و این روند مستلزم آن است که به قله یک کوه پرواز کرده و آنجا بنشیند در آنجا نوک خود را به صخره یی می کوبد تا آنجا که نوک پیر و منعطف شده کنده شود.
پس از آن منتظر می ماند تا نوک جدیدی به جای آن بروید ، و بعد از آن چنگالهایش را از جا در می آوردتا جای خالی آنها را چنگالهای جدید پر نماید.
با رویش چنگهالهای جدید عقاب درد تازه ای را باید تحمل نماید و آن کندن پرهایش توسط خودش است .
این روند 150 روز به طول می آنجامد که پس از گذشت 5 ماه عقاب تولدی دوباره می یابد تا بتواند زندگی خود را تا 30 سال دیگر ادامه دهد .

برای زیستن باید تغییر کرد، درد کشید، از آنچه دوست داشت گذشت، عادات و خاطرات بد را هرس کرد و دوباره متولد شد
یـــــا باید مُرد…!

چرا تغییر لازم است؟…. بسیار می شود که برای زیستن نیاز است تغییری را ایجاد کنیم…گاهی اوقات نیاز داریم از شر خاطرات و عادات کهنه و سنتهای گذشته رها شویم .
براي پرواز به آسمانها، منتظر نمان که عقابي نيرومند بيايد و از زمينت برگيرد و در آسمانهايت پرواز دهد. بکوش تا پر پرواز به بازوانت جوانه زند و برويد و بکوش تا اينهمه گوشت و پيه و استخوان سنگين را که چنين به زمين وفادارت کرده است، سبک کني و از خويش بزدايي، آنگاه به جاي خزيدن، خواهي پريد. در پرنده شدن خويش بکوش و اين يعني بيرون آمدن از زندانهاي اسارت .

 نظر دهید »

مسلمان واقعی ....

08 اردیبهشت 1393 توسط بانوی طلبه

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت:
بین شما کسی هست که مسلمان باشد؟!
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکم‌فرما شد…
بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جایش بلند شد و گفت:
آری؛ من مسلمانم…
جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا!
پیرمرد به دنبال جوان به راه افتاد و با هم از مسجد دور شدند…
جوان با اشاره به گله‌ی گوسفندان، به پیرمرد گفت:
می‌خواهد تمام آن‌ها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد!
پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند…
پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد!
جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و پرسید:
آیا مسلمان دیگری در بین شما هست؟!
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان آن پیرمرد را به قتل رسانده، نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند!
یکی از نمازگزاران رو به جمعیت کرد و گفت:
چرا نگاه می‌کنید؟!
به عیسی مسیح قسم با چند رکعت نماز خوندن کسی مسلمان نمی‌شه!!



 نظر دهید »

این شیعه رافضی است ...

08 اردیبهشت 1393 توسط بانوی طلبه

نقل شده كه دو نفر از شيعيان در گذرگاهي از بغداد به مجلس بزرگي رسيدند.
پرسيدند اين مجلس متعلّق به كيست؟
گفتند مجلس درس امام اعظم ابو……. (ازبزرگان اهل سنت)است .
راوي حكايت مي گويد رفيق من كه اسمش فضل بن حسن بود و مردي متعصّب در مذهب شيعه و در عين حال آدمي بحّاث و با اطلاع از مباني مذهب بود ، گفت
من مي روم و با اين مرد مباحثه مي كنم و تا او را ملزم و مجاب نكنم از اين مكان نمي روم.
گفتم اين عالم بزرگي است و از عهدۀ بحث با او بر نمي آيي .
گفت من معتقد به مذهب حقم و حق مغلوب نمي شود .
وارد مجلس شديم و نشستيم و در يك فرصت مناسب، فضل از جا برخاست و گفت
ايها العالم من برادري دارم كه رافضي است ( يعني شيعه است) و من هر چه مي خواهم به او بفهمانم كه ابوبكر بعد از پيامبر اكرم ، افضل امّت و خليفۀ به حق بوده قبول نمي كند و مي گويد علي بن ابيطالب ، افضل و خليفۀ به حق است . شما يك دليل قاطعي به من ياد بدهيد كه به او بفهمانم و او را به راه راست بياورم .
ابو…… گفت به برادرت بگو بهترين و روشن ترين دليل اين است كه پيامبر اكرم همواره در ميدان هاي جنگ ، آن دو بزرگوار ! ( ابوبكر و عمر) را كنار خود مي نشاند و علي را مقابل نيزه و شمشير دشمن مي فرستاد و اين نشان مي دهد كه آن دو نفر ، محبوب پيامبر بوده اند و چون آن حضرت مي خواسته كه آن ها بعد از خودش جانشين باشند آنها را حفظ مي كرد و چون علي را دوست نمي داشت طردش مي كرد و به ميدان مي فرستاد تا كشته شود و اين بهترين دليل بر افضليت ابوبكر و عمر است !
فضل گفت بله من اين را به برادرم مي گويم ولي او از قرآن به من جواب مي دهد كه خداوند فرموده است: « خداوند ، مجاهدين را بر قاعدين و نشستگان برتري داده و اجري بزرگ براي آنان آماده است» و به حكم اين آيه ، علي چون مجاهد بوده افضل از ابوبكر وعمراست كه قاعد بوده اند .
ابو…… گفت به او بگو از اين بهتر مي خواهي كه ابوبكر و عمر قبرشان كنار قبر پيامبر و چسبيده به قبر آن حضرت است در حالي كه قبر علي از قبر پيامبر دور افتاده و در عراق است .
فضل گفت بله اين را هم به برادرم مي گويم امّا او مي گويد آن ها غاصبانه در كنار پيامبر اكرم دفن شده اند براي اين كه خداوند فرموده است « اي مؤمنان بدون اذن و اجازۀ پيامبر ، داخل خانه اش نشويد…» و مي دانيم كه رسول اكرم در خانۀ خودش دفن شده و آن دو نفر بدون اذن در خانۀ آن حضرت دفن شده اند و محل دفن ايشان غصبي است .
ابو….. كه از اين گفتگو سخت ناراحت شده بود تأمّلي كرد و سپس با لحني تند گفت به اين برادر خبيثت بگو آنها غاصبانه در خانة پيامبر دفن نشده اند بلكه عايشه و حفصه كه دختران آن دو بزرگوار و همسران پيامبر بودند و ازپيامبر مهريه طلبكار بودند، پدرانشان را در مهرية خودشان دفن كردند .
فضل گفت بله من اين مطلب را هم به برادرم گفته ام ولي او باز آيه اي براي من مي خواند و مي گويد پيامبر صلي الله عليه و آله به همسرانش بدهكار نبوده براي اينكه خداوند فرموده است « اي پيامبر ما همسران تو را كه مهرشان را پرداخته اي براي تو حلال كرديم» طبق اين آيه ، پيامبر اكرم مهريۀ زن هايش را داده بود و وقتي كه از دنيا رفت به زن هايش بدهكار نبوده است .
ابوحنيفه اندكي تأمّل كرد و گفت به اين برادرت بگو درست است كه همسران پيامبر، مهريّه طلبكار نبوده اند اما سهم الارث كه از ماتَرَك پيامبر داشته اند و ماتَرَك (يعني آنچه پيامبر اكرم بعد از مرگش از خود باقي گذاشته ) نيز همين خانه اش بوده و شرعاً سهمي هم از آن خانه به همسرانش مي رسد و چون عايشه و حفصه وارث پيامبر بوده اند پدرانشان را در سهم الارث خودشان دفن كرده اند و بنابراين غصبي در كار نبوده است .
فضل گفت بله من اين را هم به برادرم گفته ام ولي او مي گويد شما آقايان سنّي ها مگرنمي گوييد كه پيامبر ارث نمي گذارد و خودتان حديث نقل مي كنيد
كه پيامبر اكرم فرموده است « ما پيامبران اصلاً ارث نمي گذاريم و هر چه از ما باقي مانده صدقه است» پس طبق گفتة خودتان عايشه و حفصه سهم الارث نداشته‌اند . به همان دليلي كه شما حضرت فاطمه را از فدك محروم كرديد و گفتيد پيامبر ارث نمي گذارد آن دو همسر نيز نبايد ارث ببرند . آيا دختر از پدر ارث نمي برد اما همسر از شوهر ارث مي برد ؟!
حالا بر فرض بپذيريم كه آنها سهم الارث داشته اند ، مگر نه اين است كه ميّت اگر فرزند داشته باشد ، سهم الارث زوجه اش يك هشتم ماتَرَك مي شود ،
در اين جا تمام ماتَرَك پيامبر اكرم يك حجره (اتاق) بوده كه وقتي آن
تقسيم بر هشت شود يك قسمت از آن هشت قسمت تقسيم مي شود ميان همسران پيامبر اكرم كه نُه نفر بوده اند و در نتيجه سهم هر يك از عايشه و حفصه به قدر يك وجب هم نمي شود، پس چگونه آن دو هيكل بزرگ در يك وجب زمين جا شده اند ؟!
سخن كه به اينجا رسيد ابو…… حسابي از كوره در رفت و با لحني خشم آلود فرياد كشيد اين مرد را بيرون كنيد اين خودش رافضي است و اصلاً برادر هم ندارد.



 نظر دهید »

مرد مقدس

08 اردیبهشت 1393 توسط بانوی طلبه

شیطانی به شیطان دیگر گفت: آن مرد مقدس متواضع رانگاه کن که در جاده راه
می رود. دراین فکرم که به سراغش بروم و روحش را در اختیار بگیرم…!
رفیقش گفت: به حرفت گوش نمی دهد…تنها به چیزهای مقدس می اندیشد.
اما شیطان دیگر، بدون توجه به این حرف خود را به شکل ملک مقرب جبرئیل دراورد و در برابر مرد ظاهر شد.
گفت: آمده ام به تو کمک کنم.
مرد مقدس گفت: باید من را با شخص دیگری اشتباه گرفته باشی… من در زندگی ام کاری نکرده ام که سزاوار توجه یک فرشته باشم.
و به راه خود ادامه داد، بی آنکه هرگز بداند از چه چیزی گریخته است….!

 نظر دهید »

طبیعت عقرب نیش زدن است و طبیعت من عشق ورزیدن

08 اردیبهشت 1393 توسط بانوی طلبه

روزی مردی، عقربی را دید که درون آب دست و پا میزند،
او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد،
اما عقرب انگشت اورا نیش زد.
مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد،
اما عقرب بار دیگر او را نیش زد.
رهگذری او را دید و پرسید:
برای چه عقربی را که نیش میزند نجات میدهی؟
مرد پاسخ داد: این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم.

 نظر دهید »

فتوای اشتباه شیخ مفید و عنایت غیبی امام عصر(عج)

08 اردیبهشت 1393 توسط بانوی طلبه


شخصی روستایی خدمت شیخ رسید و سؤال کرد: «زنی حامله فوت کرده و حملش زنده است؛ آیا باید شکم این زن را پاره کرده و طفل را بیرون بیاوریم و یا این که با آن حمل، او را دفن کنیم»؟ شیخ پاسخ داد: «با همان حمل او را دفن کنید»!

آن مرد برگشت. در میان راه دید سواری از پشت سر می‏تازد و می‏آید، چون نزدیک رسید، گفت: «ای مرد، شیخ فرموده است که شکم آن زن را پاره کرده و طفل را بیرون آورده و زن را دفن کنید». آن مرد چنین کرد.

پس از چندی ماجرا را برای شیخ نقل کردند. شیخ فرمود: «من کسی را نفرستادم و معلوم است که آن شخص صاحب الامر (عج) بوده است. حالا که در احکام شرعیه خطا می‏کنم، همان بهتر که دیگر فتوا ندهم». لذا به خانه رفت و در خانه را بست و بیرون نیامد و پاسخ مراجعین را نمی‏داد.

تا اینکه از سوی حضرت ولی عصر(عج) توقیعی (نامه‏ای) برای شیخ بیرون آمد با این مضمون که: «وظیفه‏ی شماست که فتوا بدهید و وظیفه‏ی ماست که شما را حمایت کرده و نگذاریم که در خطا بیافتید». پس از این دستور، شیخ بار دیگر بر مسند فتوا نشست.

نقل شده است که در مدت ۳۰ سال، ۳۰ توقیع از ناحیه مقدس امام عصر(عج) برای شیخ مفید صادر شد و در عنوان توقیع نوشته بود: «للاخ الاعز السدید الشیخ المفید» یعنی «برای برادر گرامی و استوار، شیخ مفید».

منبع: داستان‏هایی از زندگی علماء، تألیف محمدتقی صرفی، دفتر نشر برگزیده قم.


 نظر دهید »

سلام بی جواب

08 اردیبهشت 1393 توسط بانوی طلبه


روزي سقراط  حکيم
معروف يوناني، مردي را ديد که خيلي ناراحت و متاثراست. علت ناراحتيش را پرسيد ،پاسخ داد:"در راه که مي آمدم يکي از آشنايان را ديدم.سلام کردم جواب نداد و با بي اعتنايي و خودخواهي گذ شت و رفت و من از اين طرز رفتار او خيلي رنجيدم.”

سقراط گفت:"چرا رنجيدي؟”

مرد با تعجب گفت :"خب معلوم است، چنين رفتاري ناراحت کننده است.”

سقراط پرسيد:"اگر در راه کسي را مي ديدي که به زمين افتاده و از درد وبيماري به خود مي پيچد، آيا از دست او دلخور و رنجيده مي شدي؟”

مرد گفت:"مسلم است که هرگز دلخور نمي شدم.آدم که از بيمار بودن کسي دلخور نمي شود.”

سقراط پرسيد:"به جاي دلخوري چه احساسي مي يافتي و چه مي کردي؟”

مرد جواب داد:"احساس دلسوزي و شفقت و سعي مي کردم طبيب يا دارويي به او برسانم.”

سقراط گفت:"همه ي اين کارها را به خاطر آن مي کردي که او را بيمار مي دانستي،آيا انسان تنها جسمش بيمار مي شود؟ و آيا کسي که رفتارش نادرست است،روانش بيمار نيست؟ اگر کسي فکر و روانش سالم باشد،هرگز رفتار بدي از او ديده نمي شود؟

بيماري فکر و روان نامش “غفلت” است و بايد به جاي دلخوري و رنجش ،نسبت به کسي که بدي مي کند و غافل است،دل سوزاند و کمک کرد و به او طبيب روح و داروي جان رساند.

پس از دست هيچکس دلخور مشو و کينه به دل مگير و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسي بدي مي کند، در آن لحظه بيمار است.


 1 نظر

بصیرت

07 اردیبهشت 1393 توسط بانوی طلبه

یکی از آقایون میگفتند : یکی از بزرگان خدمت آقا رسیدند و عرض کردند که مجموعه ای داریم و میخواهیم افراد با بصیرت تربیت کنیم
آقا فرموده بودند:منظورتون از با بصیرت چی هست؟
عرض کرده بود:کسانی مثل مقداد که چشمشان به دهان مولایشان باشد و گوش به فرمان ولیشان
آقا فرموده بودند:این خوب است اما منظور من از بصیرت این نیست.منظور من از فرد بصیر،افرادی مثل مالک اشتر هست که امیرالمونین(ع) در وصفش میفرمایند:

مالک به گونه است که اگر در بیابانی باشد و دور از مولایش و مشکلی برایش پیش بیاید دقیقا کاری میکند که اگر نزد مولایش بود،مولایش همان کار را امر میکرد.
بصیرت یعنی اینکه در غیبت مولایت هم بدانی او از تو چه میخواهد و همان را عمل کنی


 1 نظر

پاک کردن غبار دل ...

06 اردیبهشت 1393 توسط بانوی طلبه

برای پاک کردن غبار دلت محبت کن!
♥•٠·
»روزی در حرم امام رضا(ع) جوانی نزد من آمد و پرسید: اگر بخواهم زنگار دلم را پاک کنم باید چه کنم.؟
از این جوان و سؤالی که پرسید خیلی خوشم اومد.

به او گفتم برای پاک کردن دلت چند راه ساده وجود دارد؛ اول اینکه از قرائت قرآن مخصوصا سحرها غفلت نکن.
دیگر اینکه زیاد استغفار کن و یک راه دیگر که البته آن زمان به آن جوان نگفتم و الان به شما می‌گویم؛ محبت به بچه یتیم است. تا می‌توانی به یتیمان محبت کن و دست نوازش بر سرشان بکش.

آیت الله «احمد مجتهدی تهرانی»


 نظر دهید »

استغفار فقط برای امرزش گناه نیست ....

05 اردیبهشت 1393 توسط بانوی طلبه

هر جا کم آوردی…

حوصله نداشتی…

گرفته بودی
پول نداشتی…

کار نداشتی…

باطریت تموم شد…
تسبیح رو بردار صدبار بگو استغفرالله ربی و اتوب علیه.

آروم میشی
استغفار آثار فوق العاده زیادی داره و فقط برای آمرزش گناه و توبه نیست…

 1 نظر

پرسش عارفی از یکی از اغنیا

05 اردیبهشت 1393 توسط بانوی طلبه

 

یکی از عرفا روزی از یکی از اغنیا پرسید:دنیا را دوست داری؟گفت:بسیار.پرسید:برای بدست آوردن آن کوشش می کنی؟ گفت :بلی .سپس عارف گفت:در اثر کوشش،آن چه می خواهی بدست آوری؟
گفت:متاسفانه تاکنون به دست نیاورده ام.عارف گفت:این دنیایی که تاکنون با همه ی کوشش هایت آن را به دست نیاورده ای،پس چطور آخرتی که هرگز طلب نکرده و در راه وصول به آن نکوشیده ای به دست خواهی آورد؟
دنیا طلبیدیم ،به جایی نرسیدیم یارب چه شود آخرت ناطلبیده


 1 نظر

باز هم کمی درنگ ....

05 اردیبهشت 1393 توسط بانوی طلبه

نگاه ها همه بر روی پرده سینما بود. اکران فیلم شروع شد، شروع فیلم سقف یک اتاق دو دقیقه بعد همچنان سقف اتاق, سه, چهار, پنج, …….,هشت دقیقه اول فیلم فقط سقف اتاق!
صدای همه در آمد. اغلب حاضران سینما را ترک کردند,
ناگهان دوربین حرکت کرد و آمد پایین و به جانباز قطع نخاع خوابیده روی تخت رسید.
زیرنویس. این تنها ۸ دقیقه از زندگی این جانباز بود و شما طاقت نداشتید

 

 4 نظر

جوان ثروتمند و مرد عارف

03 اردیبهشت 1393 توسط بانوی طلبه

جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست.

عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟

گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد

بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟


گفت: خودم را می بینم !

عارف گفت: دیگر دیگران را نمی بینی !

آینه و پنجره هر دو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند : شیشه

اما در آینه لایه ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی بینی

این دو شی شیشه ای را با هم مقایسه کن :

وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به آن ها احساس محبت می کند.

اما وقتی از جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می شود، تنها خودش را می بیند

تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش جیوه ای را از جلو چشم هایت برداری،

تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری


امام علی علیه السلام می‏فرمایند :

” دنیا خواه ناخواه منزلگاهی است برای بشر که چند صباحی در آن زندگی می‏کند و می‏رود ولی مردم‏ در این دنیا دو دسته‏اند : یک دسته به بازار این جهان می‏آیند و خودشان را می‏فروشند و برده می‏سازند ، دسته دوم مردمی هستند که خود را در این بازار می‏خرند و آزاد می‏سازند ”

(نهج البلاغه ، حکمت . 133)


 نظر دهید »

پرورش جوجه ها و تربیت بچه ها ...

02 اردیبهشت 1393 توسط بانوی طلبه

بچه که بودم مادرم برایم جوجه می خرید، جوجه های رنگی دانه ای پنج تومان. اول فکر نمی کردم که بزرگ کردن آنها کار سختی باشد ولی بعد فهمیدم که پرورش جوجه ها فوت و فن خودش را دارد. چند جوجه از بین رفتند تا توانستم جوجه داری را یاد بگیرم. پیرزن ها و پیرمردهای محله از دست من به عذاب بودند از بس که به سراغ شان می رفتند و از تجربه هایشان می پرسیدم. یک بار که دوستم گفت که یک کتاب در کتاب فروشی در مورد جوجه ها دیده، سر از پا نشناختم. به سراغ کتابفروش رفتم. کتاب گران بود ولی قیمتش برایم مهم نبود زیرا من دغدغه ی بزرگ کردن جوجه هایم را داشتم. من باید فقط راه پرورش جسم جوجه ها را یاد می گرفتم. جوجه های من عاشق نمی شدند ،با رفیق ناباب نمی گشتند، علاقه ای به بازی کامپیوتری نداشتند ،با دود و دم غریبه بودند و اعتیاد در کمین شان نبود ،جوجه های طلائی من افسرده نمی شدند و من غصه ی بی خدایی آنها را نمی خوردم، آنها همه پرورشگاهی بودند ،در دستگاه بدنیا آمده بودند و هیچ کدام پدر و مادرشان را نمی شناختند که به والدین شان بی احترامی کنند، ادب در میان این جوجه ها معنایی نداشت، نمی توانستند حرف بزنند چه برسد به حرف زشت، آنها فقط یک کلمه بلد بودند جیک جیک ، گرسنه که می شدند جیک جیک می کردند یعنی ما آب و دانه می خواهیم. آب و دانه که به آنها می دادم باز هم جیک جیک می کردند یعنی ممنون. جوجه های من وقتی بزرگ می شدند فکر پر وبال دادن آنچنانی به بال هایشان نبودند زیرا آنها بازی تماشا نمی کردند که آن بازیگر فوتبال یا سینما را الگوی خویش قرار بدهند .جوجه های من تلفن همراه هم نداشتند که پیامک بازی کنند و با دوستان شان برای فلان میهمانی قرار بگذارند. جوجه های من چت کردن هم بلد نبودند و آدرس ایمیل هم نداشتند که کسی برایشان عکس یا قصه بفرستد،آدرس فیس بوک هم نداشتند. آنها یک آدرس بیشتر نداشتند: زیر زمین خانه ی ما،جعبه ی چوبی میوه که کنارش یک کاسه ی ملامین لب شکسته ی آب گذاشته بودم. من تنها نگران پرورش جسم جوجه هایم بودم. و همین نگرانی مرا وا می داشت که به دنبال راه صحیح پروش آنها باشم. حالا که بزرگ شده ام بچه هایی دارم که هم باید جسم و هم روحشان را پرورش بدهم اما یک سوال: آیا دغدغه ی من برای پیدا کردن راه تربیت فرزندانم به اندازه ی نگرانی ام برای پرورش جوجه هایم است؟

 1 نظر

شرم از رخ علی کن و کمتر گناه کن...

02 اردیبهشت 1393 توسط بانوی طلبه


حاجب بروجردی قصیده ای زیبا در مدح امیر المومنین ، علی (ع) سرودند که شاه بیت آن این بود :
حاجب اگر محاسبه حشر با علیست

من ضامنم که هر چه بخواهی گناه کن!
همان شب در عالم رویا مولا علی بن ابیطالب (ع) به خواب ایشان آمده و فرمودند :

اگر چه محاسبه در دست ماست اما اگر اجازه بدهی من بیت آخر شعرت را اصلاح کنم!
حاجب عرض میکند :
یا مولا شعر برای شما و در مدح شماست!
حضرت علی(ع) میفرماید پس بیت آخرت را اینگونه بنویس :

حاجب اگر محاسبه حشر با علیست
شرم از رخ علی کن و کمتر گناه کن …


 1 نظر

نجس ترين چيز دنيا

01 اردیبهشت 1393 توسط بانوی طلبه


گويند روزي پادشاهي اين سوال برايش پيش مي آيد و مي خواهد بداند که نجس ترين چيزها در دنياي خاکي چيست. براي همين کار وزيرش را مامور ميکند که برود و اين نجس ترين نجس ترينها را پيدا کند و در صورتي که آنرا پيدا کند و يا هر کسي که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد.
وزير هم عازم سفر مي شود و پس از يکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به اين نتيجه رسيد که با توجه به حرفها و صحبتهاي مردم بايد پاسخ همين مدفوع آدميزاد اشرف باشد.

عازم ديار خود مي شود در نزديکي هاي شهر چوپاني را مي بيند و به خود مي گويد بگذار از او هم سؤال کنم شايد جواب تازه اي داشت بعد از صحبت با چوپان، او به وزير مي گويد من جواب را مي دانم اما يک شرط دارد و وزير نشنيده شرط را مي پذيرد چوپان هم مي گويد تو بايد مدفوع خودت را بخوري وزير آنچنان عصباني مي شود که مي خواهد چوپان را بکشد ولي چوپان به او مي گويد تو مي تواني من را بکشي اما مطمئن باش پاسخي که پيدا کرده اي غلط است تو اين کار را بکن اگر جواب قانع کننده اي نشنيدي من را بکش.
خلاصه وزير به خاطر رسيدن به تاج و تخت هم که شده قبول مي کند و آن کار را انجام مي دهد سپس چوپان به او مي گويد: ” کثيف ترين و نجس ترين چيزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدي آنچه را فکر مي کردي نجس ترين است بخوري.


 نظر دهید »

حکایت امروز ما ....

30 فروردین 1393 توسط بانوی طلبه

حکایت امروز ما از اوایل دفتر چهارم مثنوی و در دل داستان قبل ، داستان واعظی است که دست دعا برای کسانی بالا می برد که سد کننده راه مردم بودند ( از نظر مادی یا معنوی ) ، مفسدان و ظالمان ، آنها که نه تنها درِ خیر را بسته بودند بلکه مردانِ در این راه را نیز مورد تمسخر قرار می دادند ، آنها که دلی دور از خدا داشتند . او هیچگاه دعایی در حق پاکدلان نمی کرد .

مردم به او می گفتند : آخر این چه نوع دعا کردن است !؟

این کار خلاف انتظار مردم بود و منطقی به نظر نمی آمد . آنها فکر می کردند این کار دور از خیرخواهی است . اما در پاسخ به مردمان ، واعظ ما می گفت : من از کسانی که شما از آنها مینالید و مستحق دعا نمی دانید ، نیکویی ها دیده ام . من از آن سبب آنها را برای دعا برگزیده ام که چنان دنیای ما را غرق در ظلم و جور کردند که من هر گاه قدمی به سمت دنیا برداشتم چنان ضربه ای از آنها خوردم که از شر آنها پناه به حق آوردم. سبب ساز شدند برای بازگشت من به خیر . پس دعا در حق آنها برمن واجب است .


حكایت آن واعظ كه هر آغاز تذكیر، دعای ظالمان و سخت دلان و بی اعتقادان كردی

آن یكی واعظ چو بر تخت آمدی

قاطعان ِ راه را داعی شدی

دست بر می داشت: یا رب، رحم ران

بر بدان و مفسدان و ظالمان

بر همۀ تسخر كنان ِ اهل خیر

بر همۀ كافر دلان و، اهل ِ دیر

می نكردی او دعا بر اصفیا

می نگفتی جز خبیثان را دعا

مر ورا گفتند كین معهود نیست

دعوت اهل ضلالت جُود نیست

گفت: نیكوئی از اینها دیده ام

من دعاشان زین سبب بگزیده ام

خُبث و ظلم و جور چندان ساختند

كه مرا از شر، به خیر انداختند

هر گَهی كه رو به دنیا كردمی

من از ایشان زخم و ضربت خوردمی

كردمی از زخم، آن جانب پناه

باز آوردندمی گرگان به راه

چون سبب ساز صَلاح من شدند

پس دعاشان بر من است، ای هوشمند


 نظر دهید »

بنظر شما چ چیز انسان را زیبا می کند ؟!!

28 فروردین 1393 توسط بانوی طلبه

اﺳﺘﺎﺩﯼ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ :
ﺑﻨﻈﺮ ﺷﻤﺎ ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ؟

ﻫﺮﯾﮏ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ،
ﯾﮑﯽ ﮔﻔﺖ : ﭼﺸﻤﺎﻧﯽ ﺩﺭﺷﺖ .

ﺩﻭﻣﯽﮔﻔﺖ : ﻗﺪﯼ ﺑﻠﻨﺪ .
ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ : ﭘﻮﺳﺖ ﺷﻔﺎﻑ ﻭ ﺳﻔﯿﺪ …!
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺍﺳﺘﺎﺩ ، ﺩﻭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﮐﯿﻔﺶ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ،ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻟﻮﮐﺲ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩ ،
ﻭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﻭ ﺳﺎﺩﻩ،

ﺳﭙﺲ ﺩﺭ ﻫﺮ ﯾﮏ ﺍﺯ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﭼﯿﺰﯼﺭﯾﺨﺖ.
ﺭﻭ ﺑﻪﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺩﺭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻫﺮ ﺭﯾﺨﺘﻢ ﻭ ﺩﺭ،
ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺳﻔﺎﻟﯽﺁﺑﯽ ﮔﻮﺍﺭﺍ

ﺷﻤﺎ ﮐﺪﺍﻡ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟
ﻫﻤﮕﯽ ﺑﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﮔﻔﺘﻨﺪ :ﻟﯿﻮﺍﻥﺳﻔﺎﻟﯽ ﺭﺍ !

ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ :
ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﺪ؟ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺣﻘﯿﻘﺖﺩﺭﻭﻥ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﺭﺍﺷﻨﺎﺧﺘﯿﺪ،
ﻇﺎﻫﺮ ﺑﺮﺍﯾﺘﺎﻥ ﺑﯽ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺷﺪ .


افسوس ﮎ حقیقت ﺩﺭﻭﻥ انسان ها ﺩﯾﺮ آشکار می شود ….

 1 نظر

دخترهای دانشگاه بايد اسلحه حمل کنند!

27 فروردین 1393 توسط بانوی طلبه


قبل از نقل خاطره بگويم كه بعضي از كلاسهاي دانشگاه ما تا ساعت 10 شب ادامه دارد و اين باعث مشكل براي خيلي از دختران شده است!

ساعت حدود 5 عصر بود و من مشغول نوشتن يك طرح براي باشگاه پژوهشي در كميته ي فرهنگي بودم كاملا تمركز گرفته بودم كه ناگهان يك دختر خانمي مانتويي با ظاهري بسيار نامناسب وارد اتاق من شد و سلام كرد!

جواب سلامش كه دادم بدون مقدمه گفت :

«حاج اقا ببخشيد مي توانم به شما اعتماد كنم؟ بچه مي گويند راز كسي را فاش نمي كنيد !»

من هم بگونه اي كه خيالش را راحت كنم محكم گفتم :

«مطمئن باش من در موضع مشورت به هيچ كس خيانت نمي كنم.»

همين كه خيالش راحت شد چند لحظه اي سكوت كرد و بعد با احتياط گفت :

«حاج اقا من يك سؤال شرعي دارم آيا دختران مي توانند براي امنيت خود اسلحه همراه خودشان داشته باشند؟»

 

ادامه »

 نظر دهید »

کمی درنگ ....

27 فروردین 1393 توسط بانوی طلبه

تو نمازخونه دانشگاه داشتم سجاده آماده می کردم برای نماز،همین که چادر مشكی و سجاده آماده می کردم برای نماز، همین که چادر مشكی
از سر برداشتم تا چادر نماز بر سر کنم گفت: این همه خودت را بقچه پیچ می کنی که چی؟
بر گشتم به سمت صدا، دختری را دیدم ک در گوشه ی نمازخانه نشسته بود.
پرسیدم: با منی؟

گفت: بله با تو ام و همه ی بیچاره های مثل تو که گیر کرده اید توی افکار عهد عتیق! اذیت نمی شوی با این پارچه ی دراز دور و برت؟ خسته نمی شوی از رنگ همیشه سیاهش؟
تا آمدم حرف بزنم گفت: نگاه کن ببین چقدر زشت می شوی ، چرا مثل عزادارها سیاه می پوشی؟ و بعد فقط بلدید گیر بدهید به امثال من.
خندیدم و گفتم: چقدر دلت ﭘُر بود دوست من! هنوز اگر حرف دیگری مانده بگو.
خنده ام را که دید گفت: نه! حرف زدن با شماها فایده ندارد.
گفتم: شاید حق با تو باشد عزیزم. پرسیدم ازدواج کردی؟ گفت: بله.
گفتم من چادر را دوست دارم. چادر؛ مهربانیست.
با سرزنش نگاهم کرد که یعنی تو هم مثل بقیه ای…
گفتم؛ چادر سر می کنم، به هزار و یک دلیل. یکی از دلایل چادر سر کردنم حفظ زندگی ِ توست.
با تعجب به چهره ام نگاه کرد.
پرسیدم با همسرت کجا آشنا شدی؟ گفت: فلان جا همدیگر را دیدیم، ایشان پیشنهاد ازدواج داد، من هم قبول کردم.
گفتم خوب؛ خدا قبل از دستور دادن به من که خودم را بپوشانم به مرد ها می گوید؛ غض بصر داشته باشید یعنی مراقب نگاهتان باشید. تکلیف من یک چیز است و تکلیف مردان یک چیز دیگر. این تکالیف مکمل هم اند، یعنی اگر مردی غض بصر نداشت و زل زد به من، پوشش من باید مانع و حافظ او باشد، و من اگر حجاب درست و حسابی نداشتم، غض ِ بصر مرد و کنترل نگاهش باید مانع و حافظ من باشد.
همسر تو، تو را “دید"، کشش ایجاد شد، و انتخابت کرد. کجا نوشته شده است که همسرت نمی تواند از تماشای زنانی غیر از تو لذت ببرد، وقتی مبنای انتخاب برای او نگاه است؟
گفت: خوب… ما به هم تعهد دادیم.
گفتم: غریزه، منطق نمی شناسند، تعهد نمی شناسد. چه زندگی ها که به چشم خودم دیدم چطور با یک نگاه آلوده به باد فنا رفت.
من چادر سر می کنم، تا اگر روزی همسر تو به تکلیفش عمل نکرد، و نگاهش را کنترل نکرد، زندگی تو، به هم نریزد. همسرت نسبت به تو دلسرد نشود. محبت و توجه اش نسبت به تو که محرمش هستی کم نشود. من به خودم سخت می گیرم و در گرمای تابستان زیر چادری که بیشتر شبیه کوره است از گرما هلاک می شوم، زمستان ها زیر برف و باد و باران برای کنترل کردن و جمع و جور کردنش کلافه می شوم، بخاطر حفظ خانه و خانواده ی تو. من هم مثل تو زن هستم. تمایل به تحسین زیبایی هایم دارم. من هم دوست دارم تابستان ها کمتر عرق بریزم، زمستان ها راحت تر توی کوچه و خیابان قدم بزنم. من روی تمام ِ این علاقه ها خط قرمز کشیدم، تا به اندازه ی سهم ِ خودم حافظ ِ گرمای زندگی تو باشم.
سکوت کرده بود.
گفتم؛ راستی… هر کسی در کنار تکالیفش، حقوقی هم دارد. حق من این نیست که زنان ِ جامعه ام با موهای رنگ کرده ی پریشان و صد جور جراحی ِ زیبایی فک و بینی و کاشت گونه و لب و آنچه نگفتنیست، چشم های همسر من را به دنبال خودشان بکشانند.
حالا بیا منصف باشیم. من باید از شکل پوشش و آرایش تو شاکی باشم یا شما از من؟
بعد از یک سکوت طولانی گفت؛ هیچ وقت به قضیه این طور نگاه نکرده بودم
راست می گویی …


 نظر دهید »

برهنگی، سیلی خداست!

26 فروردین 1393 توسط بانوی طلبه

 

حجت السلام والمسلمین قرائتی:
خداوند به انسان دستور داد گندم نخور،
وقتی خورد….
اولین سیلی خداوند به او برهنه شدن بدنش بود.
این نشان می دهد که
رها کردن لباس سیلی خداست نه تمدن

 1 نظر

حواسمان باشد !!!

28 بهمن 1391 توسط بانوی طلبه

 

ميداني دوستم؟!

اينروزها نگرانم ، دغدغه ام اينست اگزهركس به فكرخودباشد و  در حق بقیه کم بگذارد چه اتفاقي خواهدافتاد؟!

 فقط و فقط بخاطر خودمان از حق بقیه کم می گذاریم

مگر نه این است که خداوند گفته  ” ويلٌ لِلْمُطَفِّفِينَ(المطففين/1) “

” وای بر کم فروشان “

فرقی نمی کند کم فروشی کجا و چگونه باشد

اگر شغلم معلمی است ، اگر از وقت دانش آموزم برای کارهای خودم بزنم شامل این آیه می شوم

اگر کارمندم ، بازاری ام ، طلبه ام ، نویسنده ام ، هر شغلی که دارم اگر تنها یک ذره از وظیفه ام کوتاهی کنم مشمول این آیه هستم و میشوم مطفف

یا نه برویم در زندگی روزانه مان ؛ اگر مادرم یا پدر ، اگر برای همسر و فرزندانم کم بگذارم می شوم مطفف

اگر فرزندم ، اگر برای خانواده ام کم بگذارم ، می شوم مطفف

حواسمان باشد ، ریزترین اعمالمان را خواهیم دید !

فَمَنْ يعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيرًا يرَهُ(الزلزلة/7) وَمَنْ يعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يرَهُ(الزلزلة/8)

پس هر کس هموزن ذره‌اي کار خير انجام دهد آن را مي‌بيند! و هر کس هموزن ذره‌اي کار بد کرده آن را مي‌بيند!

 

 1 نظر

توفیق اجباری !!

26 بهمن 1391 توسط بانوی طلبه

 

حتما تجربه کرده اید !

گاهی  وقتی سوار تاکسی می شوی برایت توفیق اجباری می شود موزیکی را که راننده با لذت تمام گوش می کند ،گوش کنی و یا سیگاری را که راننده در اوج لذت کشیده و در فضا سیر می کند ، استشمام کنی . البته بی انصافی نکرده باشم ، برخی ها وقتی سوار ماشین می شوی سیگار را خاموش کرده یا صدای موزیک را کم می کنند . اما چه فایده که ماشین بوی سیگار گرفته و باز اذیت می کند .


اما امان از برخی دیگر !

وقتی محترمانه تذکر می دهی ، باز هم عین خیالشان نیست که با ایشان هستی !

همانطور به کار خود ادامه می دهند . وقتي ريش و قيچي دست راننده است ، مسافر كه باشي جرات نداري كوچكترين حرفي بزني! تو نیز مجبور می شوی یا پیاده شوی ، یا اگر نمیتوانی پیاده شوی مثلا اگر در اتوبان است ، توفیق اجباری پیدا می کنی که چندی موزیک گوش دهی و یا دود سیگاری به ریه های محترم بزنی .

همه اینها در صورتی است که راننده حق ندارد آزادی شخصی مسافر را از او گرفته یا سلامتی جسمش را به خطر بیندازد .

 1 نظر

فرشته پلاک طلایی می خواهد !

26 بهمن 1390 توسط بانوی طلبه

قرار بود لِی لِی بازی کنند ، دختر کوچولوهای محله رو می گویم ، دو به دو ولی تعدادشان 5 نفر بود ، یا باید یکی پیدا میشد و3 گروه دونفره می شدند و یا اینکه یکی کم می شد ، هرچه فکر کردند کسی را پیدا نکردند که بروند به دنبالش، پس به ناچار باید یکی کنار گذاشته می شد . ده، بیست ،سی ،چهل آوردند و قرعه به نام یکی از دختر کو چولوها  افتاد ، با اخم بغضی  کرد وگفت :« اگه منو بازی ندین به بابام می گم». به ناگاه همه نگاه ها متوجه فرشته شد یکی از دخترها  که کمی از بقیه بزرگتر بود ، رو به او کرد و گفت :« فرشته تو بازی نیستی » فرشته خیلی آرام رفت وروی پله  خانه شان نشست ودیگر هیچ نگفت ؛ دخترکوچولوها تند تند سنگ  می انداختند ، لِی لِی می کردند  و بازی پیش می رفت . دیگر صدای خنده های کودکانه بچه ها تمام کوچه را پر کرده بود .فرشته دوباره تنها شد . داخل خانه مادرش داشت پیراهن منیژه خانم را می دوخت ، فرشته رفت  و خودش را انداخت توی بغل مادر و گفت :بچه ها دارن لی لی بازی می کنند ، منو انداختن بیرون وبازی ندادند . مادرش آهی نا محسوس کشید و گفت :«عیب نداره دختر خوشگلم، برو  پلاک بابا رو بردار وبا اون بازی کن.»

ناگهان فکری به سرش زد،  اشکهایش را پاک کرد ورفت پلاک را برداشت ودوید توی کوچه و همین طور که پلاک را می چرخاند داد زد:« من پلاک دارم شما ندارین هِی هِی.»

بچه ها همه دویدند به طرفش  و دورش جمع شدند هر کسی چیزی می پرسید ، عاطف گفت : «مال کیه؟»مینا پرسید:« میدی منم ببینم ؟» بدری دستی انداخت دور گردنش و ملتمسانه گفت : «فرشته بیا جای منبازی کن بذار من پلاک رو بندازم گردنم .» و فرشته کِیف می کرد. به این فکر می کرد که اگر بابا نیست ، پلاکش هست ،  به این فکر می کرد . که دیگر همیشه میتواند لِی لِی بازی کند ، تو این فکر بود که شاید حتی اگر این دفعه صاحب خانه آمد برای اجاره ی عقب افتاده ، پلاک بابا را نشان بدهد و بگوید:« بیا این پلاک رو برای چنددقیقه بنداز گردنت و اجاره های عقب افتاده رو  از مامان  نگیر .» تو این فکر بود که از این به بعد هر وقت انجمن اولیا و مربیان ، پدرش رو دعوت کردند ، همراه خود پلاک پدرش روببرد و بگذارد آنها پلاک را ببینند و شاید هم مثل پلاک را بوس کنند و در عوض ، پول کمک به مدرسه و خرج ورق امتحانی  و امثال اینها را از مادر طلب نکنند ، به این فکر میکرد که چرا تا به حال مادر مشکلاتش را به این راحتی و به وسیله این پلاک میتوانست حل کنه ولی حل  نمیکرد . به این فکر بود که …..

ناگهان صدای سمیرا را شنید که با افاده  گفت :« مگه چیه ؟ خودم بهترشو دارم» ، و گره روسری اش رو باز کرد و پلاک طلایی ای را که چند شب پیش یعنی شب تولد برایش خریده بودند ،نشون بچه ها داد . دختر کوچولوها با دیدن پلاک طلایی سمیرا ، دور فرشته را خالی کردند و به طرف سمیرا دویدند .بدری کوچولو پلاک بابای فرشته رو از گردن در آورد و از هول اینکه نتواند پلاک طلا را بوس کند همین جوری زمین انداخت و دوید طرفسمیرا ؛ دوباره تنها شده بود ، خیره خیره  گاهی به پلاک بابا و گاهی  به بچه ها  که دور سمیرا را گرفته بودند نگاه میکرد . آرام خم شد ، پلاک را برداشت و گرفت جلوی چشمانش ، اعداد روی پلاک یواش یواش پیش چشمانش تار می شد ، پلاک و زنجیر را توی دستش گرفت و دوباره دوید داخل  خانه ، سخت گریه می کرد؛ به اتاق که رسید دیگر خودش را در آغوش مادر نیانداخت ؛ روبروی مادر ایستاد وبا غضب و هق هق آنچه را اتفاقافتاده بود فریاد بر سر مادر فریاد زد ، مادر همان طور که سوزن میزد، به فریاد ها و ناله های او گوش  کرد و سپس آهسته ، سوزن و پارچه را کناری گذاشت و شروع به صحبت کرد : «عیب نداره مامان جون دختر خوشگلم ، خانم خانوما ، الهی مامان دورت بگرده ، اونها بچه ان ، نمی فهمن ، پلاک بابای تو مال یه قهرمانه ، ماله جنگه ، جنگی که بابای تو جلوی دزدا و دشمنا رو گرفت ، پلاک بابا خیلی ارزشش از پلاک طلای سمیرا بیشتره ، پلاک بابا……..» که ناگهان فرشته پرید توی صحبت مادرش و سرش فریاد زد :« نمی خوام من این پلاک رو نمیخوام من میخوام لِی لِی بازی کنم من ، من اصلا بابا رو می خوام . من اصلا یک پلاک  طلایی میخوام ، اگه این پلاک اینقدر می ارزه ….. دیگه  گریه مهلتش نداد و از اتاق دوید بیرون .

آهای تو که داری این صفحه رو می خوانی ! فهمیدی چی گفتم ؟ فرشته پلاک طلایی می خواد ! میفهمی چه می گویم یا نه ؟ فرشته … پلاک …طلایی می خواد.

هموطنان ! آیا درد  فرشته ! پلاک طلایی است آیا درد بی بابایی است ؟ یا اینکه فرشته نمیتواند لِی لِی بازی کند ؟ و یا شاید  هم این که در این هوالی پلاک طلایی بیش از پلاک بابا فرشته میارزد و شاید هم …….!؟

مرحوم سپهر………...روحش شاد.

 1 نظر

مواظب باشید !!!!

25 بهمن 1390 توسط بانوی طلبه

http://nashrine.com/i/attachments/1/1315596691265611_large.jpg

عالم محضر خداست ، در محضر خدا معصیت نکنید

چه مجازی چه حقیقی !!

 

 5 نظر

دروازه بان

24 بهمن 1390 توسط بانوی طلبه


http://blogcod.parsskin.com/zibasazi/other/1/75.gif دروازه بانhttp://blogcod.parsskin.com/zibasazi/other/1/75.gif

 

 

گفتم : در گروه خودتان چه کاره ای ؟

گفت : درواززه بان دلم !

گفتم : این هم شد کار ؟ برو تو خط حمله !


گفت : فکرم از دروازه مطمئن نیست . دلم یک دروازه است اگر کنترل نکنم ، می بینی پی در پی گل می خورم .

گفتم : مثلا چه گلی؟


گفت : گل گناه ، گل هوس ، گل غرور ، گل های دوستی های حساب نشده ، گل غفلت از آینده و آخرت !

گفتم : چطور است جمع شویم
و با تیم ابلیس مسابقه دهیم ؟

گفت : به شرط اینکه خودم دروازه بان باشم ، چون می دانم که از چه زاویه ای ، توپ گناه را به طرف دروزاهی دلها شوت می کند .


گفتم: گفتم قبول ، ولی از کجا این تجربه را کسب کرده ای ؟

گفت : زاویه حمله ابلیس ” غفلت ” است و ” غرور ” وقتی چراغ “یاد” خاموش می شود ، غرور به دشمت گرایه می دهد ، آنگاه گل گناه دروازه دل را می گشاید . شیطان حریف قدری است ، نمی شود آن را دست کم گرفت .

گفتم : پس تو “خط دفاع ” را بیشتر دوست داری!


گفت : آدم اگر نتواند دفاع خوبی باشد ، مهاجم خوبی هم نمی شود .

گفتم : دیگر کدام زاویه را باید مراقب بود ؟

گفت :

خواهى نخورى ز تيم ابليس شكستـــــ
بايد به دفاع از دل و ديده نشستــــــــ
چون شوت شود به سوى دل توپ گنــــــاه
دروازه دل به روى آن بايد بستــــــ


گفتم : دروازه بانی عجب لذتی دارد !


گفت : به شرط آنکه گل نخوری و حمله شیطان را دفع کنی


http://blogcod.parsskin.com/zibasazi/other/1/75.gifجهاد با نفس به همین دلیل بالاترین مبارزه هاستhttp://blogcod.parsskin.com/zibasazi/other/1/75.gif

 

 

 2 نظر

تلنگر

23 بهمن 1390 توسط بانوی طلبه



به نام خالق منتظر



- سید جان سه تا سینی دیگه چایی بریز.

خدا  خیرت بده معطل نکن که ملت منتظرن.


- رو چشم…

*     *      *

اون شب,از هر شب شلوغ تر بود,جای سوزن انداختن نبود.وقتایی که کار کمتر بود,میومدم توی مجلس تا به قدر جمله ای هم که شده ,استفاده ببرم.



*     *    *

-بیا سید, اینو یه حاج خانومی دم در داد,گفت بده آشپزخونه.



یه بسته ی روزنامه پیچ بود,بازش کردم.یه کاغذم همراهش بود:این استکان و نعلبکی ,تقدیم به عزاداران هیئت سیدالشهدا.فقط همین در توانم بود

التماس دعا…



اشکام کاغذ رو خیس کرده بود ,حالم دست خودم نبود,رفتم توی هیئت نشستم,چشمامو بستم و فقط گوش دادم ….



ای عزاداران,ای سینه زنهای ابا عبدالله,ای کسانی که این ر وزها دارید به قدر وسعتون, از جان و مالتون و…

مایه  میگذارید,   بدانید که(( فمن یعمل مثقال ذره خیر,یره))





پس هرکس به اندازه ی ذره ای کار نیک کرده باشد,آن را خواهد دید….





تلنگرها ,قصه نیستند,داستانند.داستان نشونه هایی که گاه و بی گاه به ما رسیدند و ما نتونستیم به سادگی از کنارشون عبور کنیم.





http://www.nabzezamin.com

 1 نظر

حکایت مرد آهنگر

20 بهمن 1390 توسط بانوی طلبه

نایت اسکین

« در سفري به مصر، آهنگري را ديدم كه با دست خود آهن گداخته را از كوره آهنگري بيرون مي‏آورد و روي سندان مي‏گذاشت و حرارت آهن به دست وي اثر نمي‏كرد. با خود گفتم اين شخص، مردي صالح است كه آتش به دست او كارگر نيست. ازاين‏رو، نزد آن مرد رفتم، سلام كردم و گفتم:
«تو را به آن خدايي كه اين كرامت را به تو لطف كرده است، در حق من دعايي كن.»…


من كه شيفته رخسارش شده بودم، گفتم: «اگر حاضر باشي با من به خانه‏ ام بيايي و خواسته مرا اجابت كني، هرچه بخواهي به تو خواهم داد.» زن با ناراحتي گفت: …



سيد محمد اشرف علوي مي‏نويسد:
« در سفري به مصر، آهنگري را ديدم كه با دست خود آهن گداخته را از كوره آهنگري بيرون مي‏آورد و روي سندان مي‏گذاشت و حرارت آهن به دست وي اثر نمي‏كرد. با خود گفتم اين شخص، مردي صالح است كه آتش به دست او كارگر نيست. ازاين‏رو، نزد آن مرد رفتم، سلام كردم و گفتم:
«تو را به آن خدايي كه اين كرامت را به تو لطف كرده است، در حق من دعايي كن.» مرد آهنگر كه سخن مرا شنيد، گفت: «اي برادر! من آن‏گونه نيستم كه تو گمان كرده‏ اي.»گفتم: «اي برادر! اين كاري كه تو مي‏كني، جز از مردمان صالح سر نمي‏زند.»
گفت: « گوش كن تا داستان عجيبي را دراين‏باره براي تو شرح دهم. روزي در همين دكان نشسته بودم كه ناگاه زني بسيار زيبا كه تا آن روز كسي را به زيبايي او نديده بودم، نزد من آمد و گفت:
« برادر! چيزي داري كه در راه خدا به من بدهي؟»
من كه شيفته رخسارش شده بودم، گفتم: «اگر حاضر باشي با من به خانه‏ ام بيايي و خواسته مرا اجابت كني، هرچه بخواهي به تو خواهم داد.»
زن با ناراحتي گفت: «به خدا سوگند، من زني نيستم كه تن به اين كارها بدهم.» گفتم: «پس برخيز و از پيش من برو.»
زن برخاست و رفت تا اينكه از چشم ناپديد شد. پس از چندي دوباره نزد من آمد و گفت: «نياز و تنگ‏دستي، مرا به تن دادن به خواسته تو وادار كرد.»
من برخاستم و دكان را بستم و وي را به خانه بردم. چون به خانه رسيديم، گفت: «اي مرد! من كودكاني خردسال دارم كه آنها را گرسنه در خانه گذاشته ‏ام و بدينجا آمده‏ام. اگر چيزي به من بدهي تا براي آنها ببرم و دوباره نزد تو باز گردم، به من محبت كرده‏ اي.»
من از او پيمان گرفتم كه باز گردد. سپس چند درهم به وي دادم. آن زن بيرون رفت و پس از ساعتي بازگشت. من برخاستم و در خانه را بستم و بر آن قفل زدم.
زن گفت: «چرا چنين مي‏كني؟» گفتم: «از ترس مردم.» زن گفت: «پس چرا از خداي مردم نمي‏ترسي؟» گفتم:


«خداوند، آمرزنده و مهربان است.»

اين سخن را گفتم و به طرف او رفتم.ديدم كه وي چون شاخه بيدي مي‏لرزد و سيلاب اشك بر رخسارش روان است. به او گفتم: «از چه وحشت داري و چرا اين‏گونه مي‏لرزي؟ » زن گفت: «از ترس خداي عزوجل.» سپس ادامه داد: «اي مرد! اگر به خاطر خدا از من دست برداري و رهايم كني، ضمانت مي‏كنم كه خداوند تو را در دنيا و آخرت به آتش نسوزاند.» من كه وي را با آن حال ديدم و سخنانش را شنيدم، برخاستم و هرچه داشتم به او دادم و گفتم: «اي زن! اين اموال را بردار و به دنبال كار خود برو كه من تو را به خاطر خداوند متعال رها كردم.»
زن برخاست و رفت. اندكي بعد به خواب رفتم و در خواب بانوي محترمي كه تاجي از ياقوت بر سر داشت، نزد من آمد و گفت: «اي مرد! خدا از جانب ما جزاي خيرت دهد.» پرسيدم: شما كيستيد؟ فرمود: «من مادر همان زني هستم كه نزد تو آمد و تو به خاطر خدا از او گذشتي. خدا در دنيا و آخرت تو را به آتش نسوزاند.» پرسيدم: «آن زن از كدام خاندان بود؟» فرمود: «از ذريه و نسل رسول خدا (صلّی ‏الله عليه و آله و سلّم).» من كه اين سخن را شنيدم، خداي تعالي را شكر كردم كه مرا موفق داشت و از گناه حفظم كرد و به ياد اين آيه افتادم كه خداوند مي‏فرمايد:


«إِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا»

خدا مي‏خواهد هر پليدي را از شما خاندان نبوت ببرد و شما را از هر عيبي پاك و منزه گرداند.» (احزاب: 33) سپس از خواب بيدار شدم و از آن روز تاكنون آتش دنيا مرا نمي‏سوزاند و اميدوارم آتش آخرت نيز مرا نسوزاند».1

نایت اسکین


پی نوشت :
1. نك: فضائل‏السادات، صص 240 و 241.

برگرفته از : کتاب «گناه گریزی» / سیدحسین اسحاقی / نشر دفتر عقل

 1 نظر

تلنگر

17 بهمن 1390 توسط بانوی طلبه





کرکره مغازه رو کشیدم پایین و یه قفل بزرگ بهش زدم. توی اتوبوس جا برای نشستن نبود. یه گوشه ایستادم و سرمو تکیه دادم به میله اتوبوس. یواش یواش داشت پلکهام سنگین میشد که صدای جیغ و داد یه دختر جوون چرتم رو پروند…


گوشیمو زدند!!! اتوبوسو نگهدار!!! از همه تون شکایت میکنم……

همین طور هاج و واج نگاهش می کردم که اومد جلوم و گفت:همینه خودشه، تو گوشیمو زدی. یالّا بدش ببینم. تو از وقتی سوار اتوبوس شدی مشکوک می زدی. دست خودته……

گفتم من؟ چرا باید این کارو بکنم. گوشی شما دست من نیست خانم!!!

با اضطراب از یکی از مسافرها خواست که شمارشو بگیره. گوشیش زنگ خورد اما نه تو جیب من، تو کیف خودش……

همه سکوت کردند. هیچ کس هیچی نگفت. به ایستگاه رسیدیم، زیر سنگینی نگاه همه ی مسافرها، سرشو انداخت پایین و رفت. پیرمردی که روی صندلی کنار در نشسته بود نگاه مهربونی به من انداخت بعد سرشو چرخوند سمت بقیه و زیر لب گفت:



إجتنبوا کثیراً من الظنّ……………   حجرات 12

 

 

 

http://www.nabzezamin.com

 1 نظر

جستجو

  • خانه
  • اخیر
  • آرشیوها
  • موضوعات
  • آخرین نظرات

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • افتتاح
  • امام زمان عج
    • تشرفات
  • تلنگر
  • حجاب و عفاف
  • قرآن
    • تدبر در قرآن
  • اخلاق عملی در کلام علوی
  • شخصیت های شاخص
    • حضرت علی علیه السلام
      • نهج البلاغه
    • امام خمینی ره
    • شهید مطهری
    • شهید آوینی
    • ایت الله مجتهدی تهرانی
    • مقام معظم رهبری
    • امام حسین ع
    • ایت الله احدی
  • دل نوشته
  • فروع دین
    • امر به معروف و نهی از منکر
    • نماز
  • نکات درسی
  • سبک زندگی اسلامی
  • سرگرمی
    • شعر
  • یارمهربارن
  • نکات تربیتی
  • قرآن
  • اخبار روز
  • شهدا
  • حکایات
  • معاد
  • مناسبات و ایام
  • همسفر زندگی
  • برنامه های تلویزیونی
  • طلبگی
  • معجزات اسلام
  • ایمه
  • اسلام
  • تشیع
  • شبهات
    • حسینی
    • کوروش و ایران
  • تبلیغ
  • بانو امین
  • تمثلات برزخی

امار بازدید

بهمن 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  

نوا (

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس