نمی از یمی

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 

فرشته پلاک طلایی می خواهد !

26 بهمن 1390 توسط بانوی طلبه

قرار بود لِی لِی بازی کنند ، دختر کوچولوهای محله رو می گویم ، دو به دو ولی تعدادشان 5 نفر بود ، یا باید یکی پیدا میشد و3 گروه دونفره می شدند و یا اینکه یکی کم می شد ، هرچه فکر کردند کسی را پیدا نکردند که بروند به دنبالش، پس به ناچار باید یکی کنار گذاشته می شد . ده، بیست ،سی ،چهل آوردند و قرعه به نام یکی از دختر کو چولوها  افتاد ، با اخم بغضی  کرد وگفت :« اگه منو بازی ندین به بابام می گم». به ناگاه همه نگاه ها متوجه فرشته شد یکی از دخترها  که کمی از بقیه بزرگتر بود ، رو به او کرد و گفت :« فرشته تو بازی نیستی » فرشته خیلی آرام رفت وروی پله  خانه شان نشست ودیگر هیچ نگفت ؛ دخترکوچولوها تند تند سنگ  می انداختند ، لِی لِی می کردند  و بازی پیش می رفت . دیگر صدای خنده های کودکانه بچه ها تمام کوچه را پر کرده بود .فرشته دوباره تنها شد . داخل خانه مادرش داشت پیراهن منیژه خانم را می دوخت ، فرشته رفت  و خودش را انداخت توی بغل مادر و گفت :بچه ها دارن لی لی بازی می کنند ، منو انداختن بیرون وبازی ندادند . مادرش آهی نا محسوس کشید و گفت :«عیب نداره دختر خوشگلم، برو  پلاک بابا رو بردار وبا اون بازی کن.»

ناگهان فکری به سرش زد،  اشکهایش را پاک کرد ورفت پلاک را برداشت ودوید توی کوچه و همین طور که پلاک را می چرخاند داد زد:« من پلاک دارم شما ندارین هِی هِی.»

بچه ها همه دویدند به طرفش  و دورش جمع شدند هر کسی چیزی می پرسید ، عاطف گفت : «مال کیه؟»مینا پرسید:« میدی منم ببینم ؟» بدری دستی انداخت دور گردنش و ملتمسانه گفت : «فرشته بیا جای منبازی کن بذار من پلاک رو بندازم گردنم .» و فرشته کِیف می کرد. به این فکر می کرد که اگر بابا نیست ، پلاکش هست ،  به این فکر می کرد . که دیگر همیشه میتواند لِی لِی بازی کند ، تو این فکر بود که شاید حتی اگر این دفعه صاحب خانه آمد برای اجاره ی عقب افتاده ، پلاک بابا را نشان بدهد و بگوید:« بیا این پلاک رو برای چنددقیقه بنداز گردنت و اجاره های عقب افتاده رو  از مامان  نگیر .» تو این فکر بود که از این به بعد هر وقت انجمن اولیا و مربیان ، پدرش رو دعوت کردند ، همراه خود پلاک پدرش روببرد و بگذارد آنها پلاک را ببینند و شاید هم مثل پلاک را بوس کنند و در عوض ، پول کمک به مدرسه و خرج ورق امتحانی  و امثال اینها را از مادر طلب نکنند ، به این فکر میکرد که چرا تا به حال مادر مشکلاتش را به این راحتی و به وسیله این پلاک میتوانست حل کنه ولی حل  نمیکرد . به این فکر بود که …..

ناگهان صدای سمیرا را شنید که با افاده  گفت :« مگه چیه ؟ خودم بهترشو دارم» ، و گره روسری اش رو باز کرد و پلاک طلایی ای را که چند شب پیش یعنی شب تولد برایش خریده بودند ،نشون بچه ها داد . دختر کوچولوها با دیدن پلاک طلایی سمیرا ، دور فرشته را خالی کردند و به طرف سمیرا دویدند .بدری کوچولو پلاک بابای فرشته رو از گردن در آورد و از هول اینکه نتواند پلاک طلا را بوس کند همین جوری زمین انداخت و دوید طرفسمیرا ؛ دوباره تنها شده بود ، خیره خیره  گاهی به پلاک بابا و گاهی  به بچه ها  که دور سمیرا را گرفته بودند نگاه میکرد . آرام خم شد ، پلاک را برداشت و گرفت جلوی چشمانش ، اعداد روی پلاک یواش یواش پیش چشمانش تار می شد ، پلاک و زنجیر را توی دستش گرفت و دوباره دوید داخل  خانه ، سخت گریه می کرد؛ به اتاق که رسید دیگر خودش را در آغوش مادر نیانداخت ؛ روبروی مادر ایستاد وبا غضب و هق هق آنچه را اتفاقافتاده بود فریاد بر سر مادر فریاد زد ، مادر همان طور که سوزن میزد، به فریاد ها و ناله های او گوش  کرد و سپس آهسته ، سوزن و پارچه را کناری گذاشت و شروع به صحبت کرد : «عیب نداره مامان جون دختر خوشگلم ، خانم خانوما ، الهی مامان دورت بگرده ، اونها بچه ان ، نمی فهمن ، پلاک بابای تو مال یه قهرمانه ، ماله جنگه ، جنگی که بابای تو جلوی دزدا و دشمنا رو گرفت ، پلاک بابا خیلی ارزشش از پلاک طلای سمیرا بیشتره ، پلاک بابا……..» که ناگهان فرشته پرید توی صحبت مادرش و سرش فریاد زد :« نمی خوام من این پلاک رو نمیخوام من میخوام لِی لِی بازی کنم من ، من اصلا بابا رو می خوام . من اصلا یک پلاک  طلایی میخوام ، اگه این پلاک اینقدر می ارزه ….. دیگه  گریه مهلتش نداد و از اتاق دوید بیرون .

آهای تو که داری این صفحه رو می خوانی ! فهمیدی چی گفتم ؟ فرشته پلاک طلایی می خواد ! میفهمی چه می گویم یا نه ؟ فرشته … پلاک …طلایی می خواد.

هموطنان ! آیا درد  فرشته ! پلاک طلایی است آیا درد بی بابایی است ؟ یا اینکه فرشته نمیتواند لِی لِی بازی کند ؟ و یا شاید  هم این که در این هوالی پلاک طلایی بیش از پلاک بابا فرشته میارزد و شاید هم …….!؟

مرحوم سپهر………...روحش شاد.

 1 نظر

مواظب باشید !!!!

25 بهمن 1390 توسط بانوی طلبه

http://nashrine.com/i/attachments/1/1315596691265611_large.jpg

عالم محضر خداست ، در محضر خدا معصیت نکنید

چه مجازی چه حقیقی !!

 

 5 نظر

دروازه بان

24 بهمن 1390 توسط بانوی طلبه


http://blogcod.parsskin.com/zibasazi/other/1/75.gif دروازه بانhttp://blogcod.parsskin.com/zibasazi/other/1/75.gif

 

 

گفتم : در گروه خودتان چه کاره ای ؟

گفت : درواززه بان دلم !

گفتم : این هم شد کار ؟ برو تو خط حمله !


گفت : فکرم از دروازه مطمئن نیست . دلم یک دروازه است اگر کنترل نکنم ، می بینی پی در پی گل می خورم .

گفتم : مثلا چه گلی؟


گفت : گل گناه ، گل هوس ، گل غرور ، گل های دوستی های حساب نشده ، گل غفلت از آینده و آخرت !

گفتم : چطور است جمع شویم
و با تیم ابلیس مسابقه دهیم ؟

گفت : به شرط اینکه خودم دروازه بان باشم ، چون می دانم که از چه زاویه ای ، توپ گناه را به طرف دروزاهی دلها شوت می کند .


گفتم: گفتم قبول ، ولی از کجا این تجربه را کسب کرده ای ؟

گفت : زاویه حمله ابلیس ” غفلت ” است و ” غرور ” وقتی چراغ “یاد” خاموش می شود ، غرور به دشمت گرایه می دهد ، آنگاه گل گناه دروازه دل را می گشاید . شیطان حریف قدری است ، نمی شود آن را دست کم گرفت .

گفتم : پس تو “خط دفاع ” را بیشتر دوست داری!


گفت : آدم اگر نتواند دفاع خوبی باشد ، مهاجم خوبی هم نمی شود .

گفتم : دیگر کدام زاویه را باید مراقب بود ؟

گفت :

خواهى نخورى ز تيم ابليس شكستـــــ
بايد به دفاع از دل و ديده نشستــــــــ
چون شوت شود به سوى دل توپ گنــــــاه
دروازه دل به روى آن بايد بستــــــ


گفتم : دروازه بانی عجب لذتی دارد !


گفت : به شرط آنکه گل نخوری و حمله شیطان را دفع کنی


http://blogcod.parsskin.com/zibasazi/other/1/75.gifجهاد با نفس به همین دلیل بالاترین مبارزه هاستhttp://blogcod.parsskin.com/zibasazi/other/1/75.gif

 

 

 2 نظر

تلنگر

23 بهمن 1390 توسط بانوی طلبه



به نام خالق منتظر



- سید جان سه تا سینی دیگه چایی بریز.

خدا  خیرت بده معطل نکن که ملت منتظرن.


- رو چشم…

*     *      *

اون شب,از هر شب شلوغ تر بود,جای سوزن انداختن نبود.وقتایی که کار کمتر بود,میومدم توی مجلس تا به قدر جمله ای هم که شده ,استفاده ببرم.



*     *    *

-بیا سید, اینو یه حاج خانومی دم در داد,گفت بده آشپزخونه.



یه بسته ی روزنامه پیچ بود,بازش کردم.یه کاغذم همراهش بود:این استکان و نعلبکی ,تقدیم به عزاداران هیئت سیدالشهدا.فقط همین در توانم بود

التماس دعا…



اشکام کاغذ رو خیس کرده بود ,حالم دست خودم نبود,رفتم توی هیئت نشستم,چشمامو بستم و فقط گوش دادم ….



ای عزاداران,ای سینه زنهای ابا عبدالله,ای کسانی که این ر وزها دارید به قدر وسعتون, از جان و مالتون و…

مایه  میگذارید,   بدانید که(( فمن یعمل مثقال ذره خیر,یره))





پس هرکس به اندازه ی ذره ای کار نیک کرده باشد,آن را خواهد دید….





تلنگرها ,قصه نیستند,داستانند.داستان نشونه هایی که گاه و بی گاه به ما رسیدند و ما نتونستیم به سادگی از کنارشون عبور کنیم.





http://www.nabzezamin.com

 1 نظر

حکایت مرد آهنگر

20 بهمن 1390 توسط بانوی طلبه

نایت اسکین

« در سفري به مصر، آهنگري را ديدم كه با دست خود آهن گداخته را از كوره آهنگري بيرون مي‏آورد و روي سندان مي‏گذاشت و حرارت آهن به دست وي اثر نمي‏كرد. با خود گفتم اين شخص، مردي صالح است كه آتش به دست او كارگر نيست. ازاين‏رو، نزد آن مرد رفتم، سلام كردم و گفتم:
«تو را به آن خدايي كه اين كرامت را به تو لطف كرده است، در حق من دعايي كن.»…


من كه شيفته رخسارش شده بودم، گفتم: «اگر حاضر باشي با من به خانه‏ ام بيايي و خواسته مرا اجابت كني، هرچه بخواهي به تو خواهم داد.» زن با ناراحتي گفت: …



سيد محمد اشرف علوي مي‏نويسد:
« در سفري به مصر، آهنگري را ديدم كه با دست خود آهن گداخته را از كوره آهنگري بيرون مي‏آورد و روي سندان مي‏گذاشت و حرارت آهن به دست وي اثر نمي‏كرد. با خود گفتم اين شخص، مردي صالح است كه آتش به دست او كارگر نيست. ازاين‏رو، نزد آن مرد رفتم، سلام كردم و گفتم:
«تو را به آن خدايي كه اين كرامت را به تو لطف كرده است، در حق من دعايي كن.» مرد آهنگر كه سخن مرا شنيد، گفت: «اي برادر! من آن‏گونه نيستم كه تو گمان كرده‏ اي.»گفتم: «اي برادر! اين كاري كه تو مي‏كني، جز از مردمان صالح سر نمي‏زند.»
گفت: « گوش كن تا داستان عجيبي را دراين‏باره براي تو شرح دهم. روزي در همين دكان نشسته بودم كه ناگاه زني بسيار زيبا كه تا آن روز كسي را به زيبايي او نديده بودم، نزد من آمد و گفت:
« برادر! چيزي داري كه در راه خدا به من بدهي؟»
من كه شيفته رخسارش شده بودم، گفتم: «اگر حاضر باشي با من به خانه‏ ام بيايي و خواسته مرا اجابت كني، هرچه بخواهي به تو خواهم داد.»
زن با ناراحتي گفت: «به خدا سوگند، من زني نيستم كه تن به اين كارها بدهم.» گفتم: «پس برخيز و از پيش من برو.»
زن برخاست و رفت تا اينكه از چشم ناپديد شد. پس از چندي دوباره نزد من آمد و گفت: «نياز و تنگ‏دستي، مرا به تن دادن به خواسته تو وادار كرد.»
من برخاستم و دكان را بستم و وي را به خانه بردم. چون به خانه رسيديم، گفت: «اي مرد! من كودكاني خردسال دارم كه آنها را گرسنه در خانه گذاشته ‏ام و بدينجا آمده‏ام. اگر چيزي به من بدهي تا براي آنها ببرم و دوباره نزد تو باز گردم، به من محبت كرده‏ اي.»
من از او پيمان گرفتم كه باز گردد. سپس چند درهم به وي دادم. آن زن بيرون رفت و پس از ساعتي بازگشت. من برخاستم و در خانه را بستم و بر آن قفل زدم.
زن گفت: «چرا چنين مي‏كني؟» گفتم: «از ترس مردم.» زن گفت: «پس چرا از خداي مردم نمي‏ترسي؟» گفتم:


«خداوند، آمرزنده و مهربان است.»

اين سخن را گفتم و به طرف او رفتم.ديدم كه وي چون شاخه بيدي مي‏لرزد و سيلاب اشك بر رخسارش روان است. به او گفتم: «از چه وحشت داري و چرا اين‏گونه مي‏لرزي؟ » زن گفت: «از ترس خداي عزوجل.» سپس ادامه داد: «اي مرد! اگر به خاطر خدا از من دست برداري و رهايم كني، ضمانت مي‏كنم كه خداوند تو را در دنيا و آخرت به آتش نسوزاند.» من كه وي را با آن حال ديدم و سخنانش را شنيدم، برخاستم و هرچه داشتم به او دادم و گفتم: «اي زن! اين اموال را بردار و به دنبال كار خود برو كه من تو را به خاطر خداوند متعال رها كردم.»
زن برخاست و رفت. اندكي بعد به خواب رفتم و در خواب بانوي محترمي كه تاجي از ياقوت بر سر داشت، نزد من آمد و گفت: «اي مرد! خدا از جانب ما جزاي خيرت دهد.» پرسيدم: شما كيستيد؟ فرمود: «من مادر همان زني هستم كه نزد تو آمد و تو به خاطر خدا از او گذشتي. خدا در دنيا و آخرت تو را به آتش نسوزاند.» پرسيدم: «آن زن از كدام خاندان بود؟» فرمود: «از ذريه و نسل رسول خدا (صلّی ‏الله عليه و آله و سلّم).» من كه اين سخن را شنيدم، خداي تعالي را شكر كردم كه مرا موفق داشت و از گناه حفظم كرد و به ياد اين آيه افتادم كه خداوند مي‏فرمايد:


«إِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا»

خدا مي‏خواهد هر پليدي را از شما خاندان نبوت ببرد و شما را از هر عيبي پاك و منزه گرداند.» (احزاب: 33) سپس از خواب بيدار شدم و از آن روز تاكنون آتش دنيا مرا نمي‏سوزاند و اميدوارم آتش آخرت نيز مرا نسوزاند».1

نایت اسکین


پی نوشت :
1. نك: فضائل‏السادات، صص 240 و 241.

برگرفته از : کتاب «گناه گریزی» / سیدحسین اسحاقی / نشر دفتر عقل

 1 نظر

۱۰ سوالي كه خدا از تو سوال نمي‌پرسد!!

17 بهمن 1390 توسط بانوی طلبه

-1 خداوند از تو نخواهد پرسيد پوست تو به چه رنگ بود
بلكه از تو خواهد پرسيد كه چگونه انساني بودي؟

-2 خداوند از تو نخواهد پرسيد كه چه لباس‌هايي در كمد داشتي
بلكه از تو خواهد پرسيد به چند نفر لباس پوشاندي؟

- 3خداوند از تو نخواهد پرسيد زيربناي خانه ات چندمتر بود
بلكه از تو خواهد پرسيد به چند نفر در خانه ات خوش آمد گفتي؟

-4 خداوند از تو نخواهد پرسيد در چه منطقه اي زندگي مي‌كردي
بلكه از تو خواهد پرسيد چگونه با همسايگانت رفتار كردي؟

-5 خداوند از تو نخواهد پرسيد چه تعداد دوست داشتي
بلكه از تو خواهد پرسيد براي چندنفر دوست و رفيق بودي؟

-6 خداوند از تو نخواهد پرسيد ميزان درآمد تو چقدر بود
بلكه از تو خواهد پرسيد آيا فقيري را دستگيري نمودي؟

-7 خداوند از تو نخواهد پرسيد عنوان و مقام شغلي تو چه بود
بلكه از تو خواهد پرسيد آيا سزاوار آن بودي وآن را به بهترين نحو انجام دادي؟

- 8خداوند از تو نخواهد پرسيد كه چه اتومبيلي سوار مي‌شدي
بلكه از تو خواهد پرسيد كه چندنفر را كه وسيله نقليه نداشتند به مقصد رساندي؟

-9 خداوند از تو نخواهد پرسيد چرا اين قدر طول كشيد تا به جست و جوي رستگاري بپردازي
بلكه با مهرباني تو را به جاي دروازه هاي جهنم، به عمارت بهشتي خود خواهد برد.


- 10خداوند از تو نخواهد پرسيد كه چرا اين مطلب را براي دوستانت نخواندي
بلكه خواهد پرسيد آيا از خواندن آن براي ديگران در وجدان خود احساس شرمندگي مي‌كردي؟

 نظر دهید »

پاسخ خاص آیت الله مکارم به سوالات عجیب یک خانم

17 بهمن 1390 توسط بانوی طلبه



ماجرای استفتائات عجیب و غریب از مراجع تقلید، بعد از سایت دار شدن مراجع سوژه بسیاری از رسانه های خبری است.از شروط ازدواج گرفته تا بحث خرید و فروش و حتی نحوه نگهداری از اولاد، سوالاتی است که گاه بسیار عجیب و دور از ذهن به نظر می رسد و حتی گاهی بهت مراجع تقلید را به همراه دارد

اخیرا نیز پایگاه اطلاع رسانی دفتر آیت الله مکارم شیرازی پرسش و پاسخ درباره یک استفتاء را منتشر کرده است .یکی از تازه‌ترین استفتائات از آیت‌الله مکارم شیرازی سوال خانمی است که نظر آیت‌الله مکارم شیرازی را را نسبت به شروط مورد علاقه او برای عقد ازدواج جویا شده است.
این خانم، شروط را در اینترنت دیده است و پس از مشورت با دوستان خود، آن را با خواستگار خود هم مطرح نموده است اما پس از موافقت خواستگار با این شروط، محضردار از تایید این شروط و ثبت عقد ازدواج خودداری کرده است.متن سوال این خانم و پاسخ آیت الله مکارم شیرازی چنین است:
بنده از اینترنت شرایطی را در مورد ازدواج دیدم که خیلی خوب و عادلانه هم بود و من از آنها پرینت گرفتم و به دوستانم هم نشان دادم و آنها هم تایید کردند که شرایط بسیار خوبی است و می‌تواند برای دختری که قصد ازدواج دارد بسیار مفید باشد برای همین با خواستگارم مطرح کردم و او هم پذیرفت ولی وقتی رفتیم محضر، محضردار که یک روحانی هم بود گفت اکثر این‌ها شرایط خلاف شرع هستند و به درد نمی‌خورند و حتی به تمسخر گفتند که شاید هر کس این‌ها را نوشته قصد دست انداختن خانم‌ها را داشته است، من خیلی ناراحت شدم. واقعاً همین مسایل است که باعث می‌شود ما جوان‌ها دین‌گریز شویم. چرا نباید به شرایط مورد توافق طرفین احترام قایل شد؟
من شرایط را هم برایتان ارسال می‌کنم و از شما خواهش دارم که مرا راهنمایی فرمایید.
از لطف شما هم ممنونم
1-زوج به زوجه وکالت بلاعزل با حق توکیل به غیر داد تا زوجه در هر زمانی که بخواهد از جانب زوج اقدام به متارکه کرده و خود را از علقه زوجیت رها سازد به هر طریق اعم از بذل یا اخذ مهریه.
2-زوج به زوجه وکالت بلا عزل داد تا هر زمان خواست مهریه را به هر میزان که خواست افزایش دهد.
3- زوجه اجازه دارد هر زمان اراده نمود به خارج از کشور مسافرت نموده و نیازی به اجازه مجدد زوج نباشد چه برای اخذ یا تمدید یا تجدید گذرنامه و این اجازه دائمی است.
4- زوجه حق ادامه تحصیل را تا هر مرحله‌ای که لازم بداند خواهد داشت در هر مکان و محلی که ایجاب کند .
5- زوج، زوجه را در انتخاب هر شغلی که مایل باشد و در هر محلی که صلاح بداند مخیر می‌نماید.
6- زوج مکلف است هنگام جدایی اعم از اینکه متارکه به درخواست زوج باشد یا به درخواست زوجه، کلیه دارایی خود را اعم از منقول و غیر منقول و وجوه نقدی بلا عوض به زوجه منتقل نماید.
7- حق انتخاب مسکن و تعیین کشور و شهر یا محل آن با زوجه خواهد بود.
8- حضانت فرزندان بعد از طلاق مطلقاً با زوجه خواهد بود و در صورت خروج از کشور نیز نیازی به اذن پدر نخواهد بود.
9-اختیار زمان بچه‌دار شدن مطلقاً در اختیار زوجه خواهد بود.
10-…………..
11-………………
12-زوج به هیچ عنوان حق طلاق زوجه را نخواهد داشت.
13-زوج پس از متارکه به هیچ عنوان حق ازدواج را نخواهد داشت اعم از نکاح دائم یا نکاح منقطع.
14-زوجه هر وقت مصلحت بداند می تواند زوج را تنبیه بدنی نماید و زوج حق هر گونه اعتراض بعدی را در این خصوص از خود سلب و ساقط می‌نماید.
15-زوج مکلف به انجام کلیه کارهای منزل بوده و در موقع جدایی نیز حق درخواست اجرت المثل را از این حیث نخواهد داشت.
16-زوجه هر گونه که مقتضی و صلاح بداند در برقراری ارتباط با دیگران مخیر بوده و زوج حق هر گونه اعتراض بعدی را از خود سلب و ساقط می‌نماید.
17-درخصوص تربیت اولاد زوجه هر گونه صلاح بداند اقدام خواهد نمود و زوج حق دخالت در این خصوص را نخواهد داشت.
18-ریاست خانواده با زوجه خواهد بود.
19-زوجه شرط نمود که زوج ضمن اطاعت کامل از زوجه از والدین ایشان نیز تبعیت کامل داشته باشد.
20-زوجه شرط نمود عند اللزوم نفقه والدین ایشان نیز با زوج باشد.
21-حق رجوع بعد از طلاق با زوجه خواهد بود.
22-نفقه زوجه علاوه بر مصادیق قانونی که عبارت از تهیه مسکن و البسه و خوراک و هزینه های بهداشتی و دارویی می‌باشد شامل کلیه تفریحات زوجه نیز از قبیل مسافرت خارج از کشور و غیره خواهد بود و میزان نفقه نیز توسط زوجه بدون لحاظ کردن وضعیت مالی زوج تعیین خواهد شد.

پاسخ آیت‌الله مکارم شیرازی:
فکر می‌کنیم آنچه نوشته‌اید، منظورتان مزاح و شوخی بوده. هیچ برده‌ای هم در دوران بردگی دارای چنین محدودیتی نبوده و اگر زوجی را پیدا کنید که زیر بار این شرایط برود حتما باید او را به طبیب روانی معرفی کنید

 1 نظر

تلنگر

17 بهمن 1390 توسط بانوی طلبه





کرکره مغازه رو کشیدم پایین و یه قفل بزرگ بهش زدم. توی اتوبوس جا برای نشستن نبود. یه گوشه ایستادم و سرمو تکیه دادم به میله اتوبوس. یواش یواش داشت پلکهام سنگین میشد که صدای جیغ و داد یه دختر جوون چرتم رو پروند…


گوشیمو زدند!!! اتوبوسو نگهدار!!! از همه تون شکایت میکنم……

همین طور هاج و واج نگاهش می کردم که اومد جلوم و گفت:همینه خودشه، تو گوشیمو زدی. یالّا بدش ببینم. تو از وقتی سوار اتوبوس شدی مشکوک می زدی. دست خودته……

گفتم من؟ چرا باید این کارو بکنم. گوشی شما دست من نیست خانم!!!

با اضطراب از یکی از مسافرها خواست که شمارشو بگیره. گوشیش زنگ خورد اما نه تو جیب من، تو کیف خودش……

همه سکوت کردند. هیچ کس هیچی نگفت. به ایستگاه رسیدیم، زیر سنگینی نگاه همه ی مسافرها، سرشو انداخت پایین و رفت. پیرمردی که روی صندلی کنار در نشسته بود نگاه مهربونی به من انداخت بعد سرشو چرخوند سمت بقیه و زیر لب گفت:



إجتنبوا کثیراً من الظنّ……………   حجرات 12

 

 

 

http://www.nabzezamin.com

 1 نظر

تقدیم

17 بهمن 1390 توسط بانوی طلبه

 



این وبلاگ رو تقدیم  می کنم به ساحت نورانی قبله جانان ، امام زمان

حجت زمین ، فخر داد و زمین

حجه بن الحسن العسکری علیه السلام ، که عاشقانه ، ظهورش را منتظریم .

 


 

 2 نظر
  • 1
  • 2
  • ...
  • 3
  • 4
  • 5
  • 6
  • 7

جستجو

  • خانه
  • اخیر
  • آرشیوها
  • موضوعات
  • آخرین نظرات

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • افتتاح
  • امام زمان عج
    • تشرفات
  • تلنگر
  • حجاب و عفاف
  • قرآن
    • تدبر در قرآن
  • اخلاق عملی در کلام علوی
  • شخصیت های شاخص
    • حضرت علی علیه السلام
      • نهج البلاغه
    • امام خمینی ره
    • شهید مطهری
    • شهید آوینی
    • ایت الله مجتهدی تهرانی
    • مقام معظم رهبری
    • امام حسین ع
    • ایت الله احدی
  • دل نوشته
  • فروع دین
    • امر به معروف و نهی از منکر
    • نماز
  • نکات درسی
  • سبک زندگی اسلامی
  • سرگرمی
    • شعر
  • یارمهربارن
  • نکات تربیتی
  • قرآن
  • اخبار روز
  • شهدا
  • حکایات
  • معاد
  • مناسبات و ایام
  • همسفر زندگی
  • برنامه های تلویزیونی
  • طلبگی
  • معجزات اسلام
  • ایمه
  • اسلام
  • تشیع
  • شبهات
    • حسینی
    • کوروش و ایران
  • تبلیغ
  • بانو امین
  • تمثلات برزخی

امار بازدید

بهمن 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  

نوا (

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس